تبليغاتX
نشریه دانشجویی ستاک

نشریه دانشجویی ستاک

مکانی موقتی برای مطالب نشریه دانشجویی ستاک

سخن آخر

به نام آفریننده خرد

و حالا رسیده‌ای به آخر. آخر نشریه‌ای كه اگر مانند بقیه كارها از وسط آغازش نكرده باشی، الان خوب می شناسیش. حالا خوب می توانی ورق به ورقش را بفهمی و نفس نویسندگانش را در لابه لای نوشته هایش  حس كنی. آری، اینجا آخرین صفحه است و باید به رسم هر آخرینی بوی وداع بگیرد و خداحافظی، اما انگار نمی شود. نمی شود در نشریه ای كه پر از مهر است و تلاش، حرف از خداحافظی زد كه این جا خود جایگاه سلامی دوباره است. سلام به همه آنانی كه ما را نمی شناختند و حالا دوستمان شده اند. دوستانی با دنیایی از انتقادات زیبا كه حالا می خواهند قلم در دست گیرند و ما را یاری كنند و حرف‌هایشان را در عمل ثابت.

اینجا ستاك است. نشریه‌ای كه لحظه به لحظه تولدش خاطره است برای آنان كه همراهش بودند. نشریهای كه هدفش، صداقت بود و راستی. نشریه ای كه آرمانش آزادی بود و آگاهی و حالا تنها امیدوار است كه هر چند اندك، به هدف بزرگش دست یافته باشد كه این تنها آغاز راه است.

آری ستاك متولد شده‌است ، پس مانند هر نوزادی نیاز به مراقبت دارد تا بزرگ شود و ما حالا در اینجا دست مان را بسوی شما دراز می كنیم تا یاری‌مان كنید كه اگر نباشد لطف تان ، خشكیده می شود ستاكمان.

من ایرانی ام و به رسم ایرانیان. سپاس را آموخته‌ام . آموخته‌ام كه تشكر كنم از همه، از همه آنانی كه یاری كردند، چه اندك ، چه بسیار. تمام آنانی كه لحظه ای با ما بودند و لحظاتی بر ما، همه آنانی كه با ما خندیدند و گریستند كه در قاموس ستاك مان تنها مهربانی‌ها می‌ماند و زیبایی‌ها.

سپاس من از تو كه نشریه را خواندی و حرف ‌هایمان را شنیدی . سپاس من از تو كه با خواندن صفحه‌ای لبخند بر لبانت نشست و با صفحه‌ای دیگر اخم‌هایت در هم رفت. سپاس من از تو كه قلمت را برداشتی تا نقدمان كنی و شاید هم ... و شاید هم صفحه‌ای را پر از باورهایت كنی و از روی لطف برایمان ارسال. و سپاس من از ستاكیان كه مرا قابل دانستند برای این نوشتار. سپاس من از همه ایشان كه خود را وقف نورسته شان كردند؛ تحمل كردند هر سختی و نامهربانی را و سپاس ویژه دارم از هاجر كلاهدوزان، سارا سیدیان هاشمی، سهیل جان نثاری و ... و همه آنان كه نامشان زینت بخش این شماره است. حتی آنان كه گاهی باید برایشان [...] باز كرد تا خود هر چه می خواهند در آن بنویسند.

و در پایان،ِ کلامی است در مورد این شماره که صفحاتش بسیار شد و ویژه نامه اش پربار که وظیفه ملی مان بود، پوشش اخبار.امید که مؤثر بیفتد در بازکردن چشم ها و سربلندی ایران.

خداوند یارتان.

مصطفی مختاری
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:25  توسط مسئول سایت  | 

درد دلي با وجدان گم‌شده‌مان:

زيباترين واژه در گنجينه طلايي مغزم ، آنچه كه او آفريده‌ با طلاي ناب وجودش، جواهر عشق است. عشق معبود ، عشق شناختن به سويش ، همچون حرارت جدا شده از تشعشعات آتش سرخ رنگ درونم زبانه مي‌كشد.

او بود كه اولين بار عشق را براي من مفلس معني كرد ولي افسوس كه با تلنگر اولش سر از خاك انسانيت رذيلت بر نداشتم.شايد تو را هم با انسانها سنجيده بودم كه گمان كردم ممكن است تو هم به من پشت كني. آن لحظه بود كه فكر كردم ديگر توان بازگشت و رسيدن به درگاهت را ندارم.

انديشيدم كه فرصت‌ها ديگر هيچ همراهي عارفانه‌اي با من نمي‌كنند. آنجا كه صفت زود رنجي و بي علاقگي و بي توجهي را نامنصفانه به تونسبت دادم به خودم گفتم او كجا و تو كجا؟ اگر تو او را هر لحظه زمزمه نكني آنقدر كس‌ها وناكس‌هاي دروغين هستند كه تو ديگر در آنها گم ‌شوي آن زمان كه تمام مشكلات زندگي را از مقابل چشمان بي فروغم مي گذرانيدم . جالب است بدون اينكه خود مشكلي داشته باشم خودم را در قالب انسانهاي بدبخت به تمام عيار دور و برم، كوچه ،بازار ، خيابان و غيره ... مي گذاشتم تا طعم بدبختي را مزه مزه كنم غافل از اينكه راه‌كار اصلي را پيدا كنم. آن لحظه كه با دادن كمكي هر چند اندك به پيرزن گدا ، با خريدآدامسي از كودك غمگين اين بازيگر فيلم مستند زندگي و سرنوشت، با كشيدن دست نوازش بر سر آن طفل ببينم گمان مي‌كردم مشكلات مردم را مي توان به همين راحتي حل كرد. خوب مسلما پس از آنكه به اشتباه خود فكر كردم، خود را در قبرستان سيه روزي ديدم. آنجا بود كه ناعادلانه گفتم اصلا اوست كه قدر تو را ندارد من انسانم ،اشرف مخلوفات. (واي كه چه كفري را به خود راه داده بودم خدايا مطمئنا خودت مي دانستي كه از ته قلب اين حرفها را نگفتم.

بله، آن لحظه هم انسان بودم ولي وجدانم را بي جهت كناري گذاشته و خود را با به نفهمي زدن ،از موهبت نماز و روزه و صدقه دور كرده بود.

زحمتها و مشقتهايي را كه هر بار براي امور مادي اين دنيا تحمل كرده بودم را به راحتي پس از گرفتن پاداشي اندك مثل به ثروت رسيدن، كنكور و هزاران خير ديگر را فراموش كرده بودم . در حالي كه خوشبختانه دريافتم اين پاداش كجا و آن يكي كجا!

امان از روزي كه فراموش كنيم چه بوديم و به لطف تو چه شديم؟

آن روز حتي توان ديدن 1 قدم آن طرفتر را نداشتيم و حال با چشمانمان تا اوج بديها مردم را مي بينم.

و بر آن صفت تيزبيني مي نهيم، چه قدر خودخواهيم آن لحظه كه با غرور دست در جيب مي كنيم تا كمي دست گيري كنيم وبعد از كنكاش زياد 10 تومان، 20 تومان واگر شاهكار كنيم يك صدم مبلغ موجود خود به مسكين عطا مي‌كنيم.

آن لحظه است كه تا آخر شب به خاطر اين كار بزرگ براي خودمان جشن مي گيريم. چون نعمتهاي آن بزرگوار را حق خود مي دانيم ولي معاش ديگري را در خود جستجو نمي‌كنيم. آن لحظه شاديم كه بعد از مراسم نوروزي ماهي درون تنگ را در رود رها مي سازيم. ولي فراموش كرده‌ايم كه سالهاست خون مردم را در شيشه كرده ايم تا از آن در آزمايشگاه وجدان استفاده كنيم و يا اينكه سالهاست مردم صورتشان را با سيلي سرخ نگه داشته اند.

آن لحظه را كه با ديدن ويرانه ها‌ي بم ، زرند، سونامي و ... به فاصله پس از آه بلندي در دل نجوا كرديم. خدايا شكرت كه ما.....

بله نه فقط من بلكه‌ ما ها و من هاي زيادي سردرگم به دور خود مي چرخيم و گره‌هاي اين كلاف زندگي را بيشتر دور خودمان مي بينيم و متوجه نيستيم چون به نجات هنوز اميدواريم!!!

فرناز صارالله

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:24  توسط مسئول سایت  | 

ابر و باد و مه و خورشید و فلک

واي!

بيا اينجا رو بخون ببين چي نوشته:

اهميت نقش و جايگاه كارآفرينان:

1)       عامل ايجاد و توزيع ثروت، موتور توسعه و رشد اقتصادي

2)       عامل انتقال تكنولوژي

3)       عامل اشتغال زايي

4)       عامل ترغيب سرمايه‌گذاران و ...

اين اولين بار بود كه چشمامون به كلمه كارآفريني مي افتاد. اولين بار بود كه كلمه آفرينش و نوآوري رو در مسائل مربوط به خبرنگاري و امور تحقيقاتي مي شنيديم و اين براي يك دانشجوی جديدالورود به اصطلاح از همه جا بي خبر، كه شيفته آموختن و تحقيق كردن و مطالعه و تفحص خيلي بود، جالب بود. شايد هم اظهار اين نكته كه در قبال امور مربوطه مي تونيم كمي درآمد داشته باشيم تا بتونيم زير بار مخارج نوبت دوم بودن كمر راست كنيم ، اين اطلاعيه رو بيش از پيش دل انگيز و ماهارو به آرزوهاي دور و درازمون نزديكتر مي كرد.

خلاصه بعد از كلي كلنجار رفتن با خودمون تصميم گرفتيم بريم فرم مربوطه رو پر كنيم . كه جواب مثبت دادن همانا و .. بگذريم:

جلسه اول: خانم بريد جلسه بعدي بياييد. بچه‌هاي عضو نيومدند.

جلسه دوم؛ سوم ، تا جلسه چهارم همين بساط بود و در واقع اين اصلا جور در نمي‌يومد با اون همه فرمي كه من زمان ثبت نام ديده بودم)!

خلاصه اگه خدا بخواد اينبار سرويس كار خودش رو شروع مي كرد.

1-2-3 و فقط 4 نفر شركت كننده كه تازه از اون بين، يك نفر هم دبير سرويس بود: خانم لطفا از اون طرف میز مقاله هاتون رو بخونين.

خوب ديگه مثال اينجام شبيه به اين بود كه به يه بچه‌اي كه تازه وارد كلاس اول شده بگيم خوب حالا يه املا بويس ببينم چي كاره‌اي!

و هفته بعد:

از اين كلاس به اون كلاس. نخير! انگار آب شدن رفتن تو زمين، ولي نه، انگار تو اون اتاقي كه 4 تا صندلي و يه ميز وجود داره با 3 نفر منشي و كارمند، جلسه شروع شده.

و اين گونه بود كه ما كارمون رو شروع كرديم و عزممون رو جزم كرديم كه از هفت خوان كارآفرين بگذاريم.

از طرف (خانه به دوشان اميدوار ...)

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:23  توسط مسئول سایت  | 

گزارشي از يک فراخوان

شنبه، ١٧ارديبهشت، پوستري کنار در جنوبي گروه رياضي خودنمايي مي کند. فراخوان جمع آوري امضا براي دعوت از ميرحسين موسوي. دو روز قبل از آغاز ثبت نام، کمي دير به نظر مي رسد. 18 ارديبهشت، اين پوستر دم در ورودي گروه فيزيک و در شمالي دانشگاه هم مشاهده می شود. بعد از پرس و جوهاي بسيار، نگارنده توانست محل جمع آوري امضا را پيدا کند.گزارشي از اين فراخوان تهيه کرديم:

پشت ميز،کسي ايستاده که چهره اش آشناست.کسي نيست جز احمد نعمت زاده، سردبير نشريه حبل المتين، نشريه حزب الله دانشگاه اصفهان. به سراغش مي روم.

-سلام

-سلام

-مي خواستم چند تا سؤال راجع به اين فراخوان بپرسم.

-بفرمايين.

-تا حالا چند نفر امضا کرده اند؟

-ديروز ٢٠٠-٢٥٠ نفر. امروز هم تازه شروع کرديم. پيش‌بيني مي کنيم ٤٠٠ نفر امضا کنند.

-چرا موسوي؟

-به خاطر دولت کارآمدش. به خاطر اين که فرا جناحي بود. کارآمدتر از بقيه کانديدا هاست. صبغه عقلانيتي که از خودشان نشان دادند. به همين دلايل.

-کس ديگه اي نيست؟

-کسايي که مستقل بودند، گرايشاتي پيدا کردند، ولي مهندس موسوي روي همان تفکراتش باقي مانده است.

-فکر مي کنيد شرطهايي که موسوي براي شرکت در انتخابات بيان کرده، پذيرفته مي شوند؟
[کمي از جواب صريح دادن طفره مي رود]

-آقاي ضرغامي نشان داده اند که هم به چپ گرايشاتي دارند هم به راست. مثل قبل نيست که صدا و سيما انحصاري در اختيار يک جناح باشد. نيروي انتظامي هم به نظر من در اختيار دولت قرار دارد. البته نه کامل.

-البته آقاي ضرغامي بيشتر به جناح راست گرايش دارند. نه؟

-بله ديگر. مسلماً.

-نگفتيد. شرطهاي آقاي موسوي پذيرفته مي شوند؟

-از کسي شنيده ام، ولي موثق نيست!که مهندس موسوي چند شب پيش خدمت رهبري رسيده اند و مقام معظم رهبري از ايشان درخواست کرده اند که کانديدا شوند.

-پس با توجه به اين خبر، شرطهايشان پذيرفته مي شوند؟

-بله.

-بنيانگذاران اين حرکت(جمع آوري امضا) چند نفرند؟

-حول و حوش ٨ نفر.

-اين ٨ نفر، عضو تشکلي هستند؟

-3 نفر از حزب الله هستند. بقيه از هر طرفي هستند. از چپ تا راست بينشان هست.

[با دو نفر ديگر از فراخوان دهندگان هم صحبت کردم. پرسيدم اگر موسوي نيامد به چه کسي رأي مي دهيد؟ يکي گفت يا رأي سفيد يا معين. و ديگري گفت احمدي نژاد]

نکته ي جالب، حضور دو نسخه از نشريه بسيج دانشجويي بر روي ميز بود. اين، مي توانست به وجود آورنده ي شائبه‌ي عدم استقلال حرکت جمعي از دانشجويان مستقل باشد. اما نعمت زاده، شديداً اين موضوع را تکذيب کرد و بيان داشت:«روي زمين افتاده بودند.گذاشتمشون رو ميز»!

با سه نفر از کساني که توقفي روي ميز داشتند هم، گفتگو انجام شد. و البته هيچکدام خود را معرفي نکردند.

اولي، گفت امضا کردم چون موسوي کارکشته است و مي تواند به داد جوانان و مردم مستضعف برسد. گفت، فکر نکنم موسوي کانديدا شود. ولي اگر بشود، بهتر است. و اگر موسوي نيايد، اصلاً رأي نمي دهم.

دومي، گفت امضا کردم چون دوست داشتم! چون موسوي را بيشتر از بقيه قبول دارم.

گفتم اگر موسوي نيايد، به چه کسي رأي مي دهي؟ گفت، توکلي. گفتم انصراف داد. گفت پس به هيچکس.

فرد بعدي، امضا نکرده بود. گفتم چرا امضا نکردي؟ گفت چون شناختي نسبت به موسوي ندارم. گفتم شرکت مي کني؟ گفت اگر فرد مناسبي پيدا نکنم شرکت نمي کنم.

-از بين افراد حاضر چه؟

-الان فرد مناسبي نيست. اينها، بيشتر دنبال سياست بازي هستند. توکلي تا حدودي مي توانست مفيد باشد.

-اگر خاتمي کانديدا مي شد بهش رأي مي دادي؟

-نه! همان دو دفعه براي هفت پشتم بس بود.

طوري که آقاي نعمت زاده مي گفت، همه ي تشکلهاي سياسي دانشگاه، با اين کار مخالفت کرده اند. انجمن اسلامي، جامعه اسلامي و بسيج دانشجويي.

دفتر انجمن اسلامي بسته بود و دبير تشکيلات بسيج هم در دفترش پيدا نشد.

دبير جامعه اسلامي هم نبود. اما توانستم با قائم مقام جامعه صحبت کنم. علي يوسفي، قائم مقام دفتر جامعه اسلامي و مسئول واحد تشکيلات.

-آقاي يوسفي! از اين حرکت، اطلاعي داريد؟

-تبليغاتشو ديدم.

-موافقيد يا نه؟

-مخالفتي نيست. يک حرکت دانشجويي است. مي خواهند از کانديداي مورد نظرشان حمايت کنند. خالي از لطف هم نيست. من، اين حرکت را در جهت جنبش نرم افزاري و جنبش عدالتخواهانه مي بينم.

البته، آقاي يوسفي سؤال هايي داشتند از فراخوان دهندگان. مثلاً «آقاي ميرحسين موسوي به هيچ جناحي وابسته نيست؟اگر نيست آيا جناحهايي نيستند که موسوي را وابسته به خود بدانند؟» و البته، با ميرحسين موسوي مخالف بودند. چون نخست وزير سابق را، طرفدار پيرگرايي(استفاده از پيران در مناصب دولتي) مي دانستند.

و موسوي نيامد.

سهيل جان نثاري
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:22  توسط مسئول سایت  | 

اصغرزاده:« باید پدر من را در آورید»

 در تاریخ 21/2/84، دانشگاه اصفهان و دانشجویان همیشه در صحنه‌ی آن، پذیرای یكی دیگر از كاندیداهای ریاست جمهوری دوره نهم بودند. این شخص، كسی نبود غیر از جناب آقای اصغرزاده، كه یكی از فعالان جبهه‌ی دوم خرداد بوده و هست. بعد از گردهمایی دانشجویان در تالار شریعتی دانشگاه، جلسه به این صورت رسمی اعلام شد كه:

شخصی برای آماده كردن حضار به روی صحنه آمد و بعد از این كه قسمتی از تاریخچه‌ی فعالیت‌های این نامزد انتخاباتی را شرح داد، به تعریف و تمجید ایشان زبان گشود.

بعد از آن، این اصغرزاده بود كه در پشت تریبون قرار گرفت و بعد از كمی تواضع در مورد خود و این كه اصلاً دوست ندارد در محافل دانشجویی به عنوان كاندیدای ریاست جمهوری حضور یابد، شروع به سخنرانی كرد. مطالب اولیه‌ی سخنرانی چنین بیان شد:

هشت سال پیش، در آستانه‌ی تحولات جدی در انقلاب یا در سطح كشور، وقتی چیزی به عنوان جنبش اصلاحات داشت خلق می شد، یعنی رفتار عمومی مردم در یك چهارچوب طراحی می‌شد كه عنوانش اصلاح‌طلبی بود، در قسمت اصلی و مركزی این جنبش، دانشجویان یا جنبش دانشجویی، محور اصلی تحولات اجتماعی به حساب می‌آمد. بعد از 8 سال، موقعیتی كه برای جنبش دانشجویی فراهم شد، یك موقعیت نه چندان درخور توجه و شایسته‌ی دانشگاهها و یا جنبش های دانشجویی بود.

و بعد از بیان این مسائل، جنبشهای دانشجویی را به چند دسته تقسیم كرد:

1-       دانشجویانی كه به دنبال تحریم هستند.

2-       عده ای که علاوه بر تحریم، دارای یك برنامه هستند تحت عنوان رفراندوم یا حرکت برای تغیر قانون اساسی.

3-       بخشی که اساساً معتقدند چهارچوب این نظام باید كاملاً متلاشی شود.

4-       برخی دیگر که امكان اصلاحات را در این چارچوب امكان پذیر می بینند.

5-        افرادی که معتقدندكه این چهار چوب بسیار عالی است و در هیچ جای دنیا چنین چهارچوب‌هایی وجود ندارد.

سپس بیان نمود كه این تقسیم بندی‌ها باعث شده كه دانشجویان، كاملاً بی تفاوت نسبت به فضای سیاسی كشور شوند و این بسیار مهم است كه تعداد دانشجویان دختر یا پسری كه اصلاً با سیاست كاری ندارند، به بیشترین حد خود در 26 سال اخیر رسیده و باعث سیاست گریزی دانشجویان شده است.

و بعد سؤالی بیان نمودند بدین شرح:

«چرا جنبش دانشجویی بعد از 8 سال، بعد از این كه در اوج قدرت بود به وضعیتی رسید كه جنبش دانشجویی به ظاهر خانه‌نشین شده و به این وضعیت آشفته دچار شده؟!»

سپس سؤال خود را به این صورت جواب داد:

«دراین رابطه سه اتفاق مهم رخ داده است:

1-       جنبش دانشجویی نتوانست خود را با جنبش اصلاحات هماهنگ كند.

2-       رفتار غلط اصلاح طلبان؛ چرا كه به صورت غیرمدنی رفتار كردند (خویشاوند سالاری) و اینکه اراده‌ی لازم برای پیشبرد اهداف خود را ندارند.

و بعد از این كه ایرادهایی از دولت آقای خاتمی بیان نمود، فضای دانشگاهها را فضایی یخ زده بیان کرد و راه نجات از این فضا را در دست خود دانشجویان اعلام کرد.

همچنین گفت:

«این امنیت است كه به مردم معنا می‌بخشد.»

و بعد، در مورد انتخابات صحبت کرد:

«در دنیا یك استاندارد برای انتخابات وجود دارد. آن، اینكه مردم قبل از شركت در انتخابات یك اراده‌ای را شكل دهند.»

همچنین در مورد آمریكا و ارتباط آن با ایران این مطلب را ذكر نمود:

آمریكایی‌ها قبلاً دشمن شماره‌ی یك خودشان را نه مذهب، نه جمهوی اسلامی، و نه دانشجویان خط امام، هیچ از اینها نمی‌دانستند و بعد از یك اشاره‌ی مختصر به حادثه‌ی تاریخی 11سپتامبر و این كه بعد از این جریان جمهوری اسلامی ایران در جایگاه و رده‌ی نخست دشمنی آمریكایی‌ها معرفی شد، دولت خاتمی را به كشتی به گل نشسته تشبیه كرد كه نشسته و اتفاقات را نظاره گر است .

و به این موارد اشاره كرد كه:

جامعه‌ی ایران یك جامعه‌ی متکثر است، متعدد ومتنوع، نمی‌شود یك بولدوزر راه انداخت و همه راهم سطح كرد... نمی‌شود شرایطی ایجاد كرد كه همه شبیه هم باشند... نمی‌شود ایران را پادگان كرد... ملت ایران نمی‌پذیرد كه ایران پادگان باشد و...

دولتی كه به اسم مردم شكل می‌گیرد و از توی صندوق رای در می‌آید و بخواهد به روشهای اقتدار گرایانه عمل كند، نماینده‌ی مردم نیست... مردم توی صندوق رای، رای نمی‌دهند كه یك دولت اقتدار طلب و یا غیر دموكراتیك شكل بگیرد و مردم دلشان می‌خواهد دولتی كه قدرت را به دست می‌گیرد و قدرت را در اختیار دارد قادر باشد كه به شعارهایی كه در انتخابات داده است عمل كند.

شما اگر می‌خواهید رئیس جمهور تعیین كنید... اگر می خواهید مطابق نظر ملت عمل كنید... انتخابات رئیس جمهوری یعنی تشكیل اراده‌ی ملی و معنی ندارد كه كسی در مقابلش بایستد .

همچنین وی دلیل كاندیداتوری خود را چنین بیان نمود كه :

«من فكر می‌كنم ساختار حقوقی موجود را می‌شود تغییر داد و دولت یكی از وظایفش باید پیشبرد اصلاحات باشد.» در كشور ما امكان انجام انقلاب وجود ندارد، امكان ندارد جامعه هزینه‌ی یك انقلاب را بپردازد . دولت آینده بایدمداخله گر باشد در اقتصاد، نه در سیاست و فرهنگ؛ تصویر سازی سیاسی و فرهنگی باعث اتفاقی می‌شود كه همان بسته‌شدن جامعه است.

دولت آینده اگر نتواند با دنیای خارج و نظام بین‌الملی رابطه برقرار كند و اتفاقاتی كه در سطح بین‌المللی افتاده را كشف كند و جایگاه خودش را تثبیت كند و از منابع ملی دفاع كند و موقعیت و ساختار كشور را ارتقا ببخشد، آن دولت یك دولت ضعیف و دسته دومی است. این دولت نمی‌تواند دولت را جمع كند و همین مجلس محدودش می‌كند.

قطعاً ساختار آینده‌ی دولت، سازمان دولت و این كه چه كسانی دولت تشكیل بدهند، این‌ها وسایلی است كه باید جنبش دانشجویی دنبال كند.

به نظر من هنوز امكان تحول در جامعه‌ی ایران وجود دارد و در همه‌ی حوزه‌ها شفاف‌سازی باید صورت بگیرد.

و بعد از یك سخنرانی مفصل، به سؤالات دانشجویان پاسخ داد كه یكی از سؤالات در مورد قانون اساسی و این كه آیا ایشان بعد از رسیدن به ریاست جمهوری قدرت تغییر و بازنگری قانون اساسی كشور را دارند؟!! بود.

پاسخ اصغرزاده مختصراً به شرح زیر است:

من قسم می‌خورم و وارد این انتخابات می‌شوم و بنابراین كسی كه وارد این انتخابات می‌شود سوگند می‌خورد و باید چارچوب‌های مشخص را بپذیرد. برنامه‌ی كار دولت باید تغییر قانون اساسی باشد. یعنی دولت آینده باید به این سمت برود و شورای نگهبان حق تفسیر قانون اساسی را ندارد.

و بعد از مختصر سؤال وجوابهایی كه در مورد زندگی شخصی ایشان بود، اصغرزاده به دانشجویان چنین توصیه كرد:

من آمده‌ام تا کیسه بكشید؛ نه فقط من را بلكه هر سیاستمداری كه پشت این تریبون قرار گیرد را باید پدرش را درآورید و بعد بفرستید از این در بیرون و اینكه من نباید از این در راحت و آرام بروم بیرون. من خودم آمادگی دارم. چرا كه من سالها به جای شماها نشسته‌بودم و پدر آن سیاستمداران را در می‌آوردم! و... و دلم می‌خواهد هیچ وقت این خصلت دانشجویی و خصلتی كه شما دارید و من به آن افتخار می‌كنم از من دور نشود و...

و بعد به تریبونهای آزاد جواب داد.

یكی از سؤالات تریبون‌های آزاد چنین بیان شد:

1-       اول توجیه كنید كه چطور می‌شود به شما اعتماد كرد كه شما نیز مثل بقیه‌ای كه آمدند و رفتند و شبیه شما بودند نیستید؟

2-       آیا با این جمله كه دین از سیاست جداست موافقید؟!

3-       آیا حاضرید جمهوری اسلامی را تبدیل به جمهوری بكنید؟

جوابها به صورت مختصر:

1-       بنده به هیچ وجه از طرف كسی انتخاب نشده‌ام و این كه همه شبیه هم هستند، حداقلش این است كه من نمی‌خواهم شبیه كسی باشم!

2-       این كه جمهوری اسلامی تبدیل به هر جمهوری دیگری بشود امكان پذیر است، ولی هدف من در انتخابات این نیست. ولی من می‌گویم كه می‌خواهم جمهوری اسلامی را به جمهوری مشروطه تغییر بدهم. جمهوری كه مشروط به شرایطی باشد و...

3-       به نظر من دولت بایدكاملا دولت عرضی، علمی و دولت كارشناسی باشد. دولت نمی‌تواند وظیفه‌ی دین را جلو ببرد. همانطور كه در زمان قدیم در بسیاری از كشورها بخش دین یا حوزه‌‌های علمیه كار خودشان را می‌كردند. اصلاً نهادهای مدنی كه در كشور وجود داشتند به عنوان هیئت‌های مذهبی در سال 56 و 57 مرجع مردم بودند و...

و بعد از تریبونهای آزاد بعدی، جلسه با تشكر از دانشجویان و دست‌اندركاران به اتمام رسید.

حمید حیدریان

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:22  توسط مسئول سایت  | 

شهر، شهر فرنگ است و حكومت، حكومت هزار چهره

ععصر روز دوشنبه 5 اردیبهشت ماه، محمود احمدی نژاد در دانشگاه اصفهان حضور یافت تا سخنرانی مختصری در زمینه انتخابات ریاستجمهوری دوره نهم با دانشجویان داشته باشد.

وی ابتدا سخنانش را از دیدگاه اسلام آغاز كرد و گفت: مردم مالك حكومت و كشور هستند و ادامه داد: آنها درمقابل هر پدیده‌ای از كشور هم حق دخالت دارند و هم حق دفاع، و با نقدی به مردم سالاری دینی افزود مردم سالاری دینی بدون دخالت، حضور و مشاركت همه جانبه مردم امكان تداوم ندارد. در نظامی كه مردم آنرا ساخته‌اند، تك تك آن‌ها مسئول می باشند. سپس در این راستا با طرح مسأله خصوصی سازی، حضور مردم را خواستار شد و گفت با این روش مردم می توانند خودشان دست به كار شوند و حجم اختیارات دولت كمتر و كمتر شود. وی با اشاره به نقش دولت افزود دولت می تواند هم جهت‌نمای خوبی باشد و هم بسترسازی خوب. نقش دولت هموار كردن راه‌هاست و این مردم هستند كه كشور را اداره می‌كنند.

بعد از سخنرانی وی در این موضوع، نوبت تریبون آزاد و سؤالات دانشجویان رسید. از جمله سؤالاتی كه یكی از دانشجویان در تریبون آزاد مطرح كرد كه آیا مدیریت با آدم بودن باید در یك راستا باشد یا فقط مدیر باید مدیر باشد؟

پاسخی كه احمدی نژاد در این رابطه داد این بود: به نظر من مدیران باید نماد ویژگی‌های ملت ما باشند. شجاعت، آگاهی، ایثارگری، خدمت، فداكاری، دوستی، محبت، تدبیر، اینها ویژگیهایی است كه بايد  داشته باشند.

«آیا خودتان این ویژگیها را دارید؟» ایشان جواب دادند: «از کسی نخواهید راجع به خودش نظر بدهد!»

سؤال بعدی این بود که اگر آقا امام زمان ظهور کند شما جزء كدام دسته هستید؟ (آنهایی كه سرشان را با تیغ می‌زنند یا كسانی كه امام آنان را یاران خود می داند)

او در پاسخ به  این سؤال گفت ما باید به گونه‌ای عمل كنیم كه هم در این دنیا و هم در آن دنیا پاسخ گو باشیم.

در این میان سؤال دیگری مطرح شد كه: مردم ایران صبر 16 ساله و نه صبر 25 ساله دارند و وظایف خود را به خوبی می دانند و انجام می دهند. حال، مسئولین چگونه به وظایف خود در طی این سالها عمل كرده‌اند؟

وی در پاسخ به این سؤال اشاره كرد مردم وظایف خود را خیلی خوب می دانند ولی متاسفانه برخی مسئولین هستند كه این گونه نیستند. و من با بعضی از آنها مشكل دارم.

در سؤال دیگری پرسیده شد «آقای احمدی نژاد! آیا شما برای سیاست خارجی برنامه دارید؟ در مورد آمریكا و اسرائیل چگونه عمل می‌كنید؟» كه احمدی نژاد در پاسخ گفت:

«كشور را یك نفر اداره نمی‌كند و روابط خارجی هم یك بستر است، برای دفاع و گسترش منافع و امنیت ملی. ساز و كارهای خاص خود وجود دارد. سیاست خارجی ما چارچوب معینی دارد و در آن، ارتباط در درجه اول با همسایگان است، دوم كشورهای اسلامی و سوم بقیه‌ی جهان. نه فقط ارتباط با چند كشور خاص. اما ارتباط با آمریكا؛ در این راستا آمریكا خودش رابطه را قطع كرد، چرا كه فكر می‌كرد اگر چنین باشد ایران نمی تواند پیشرفت كند، ولی شما جوانان ثابت كردید كه این گونه نیست. بعضی ها فكر می‌كنند كه رابطه با امریكا یعنی هجوم سرمایه‌ به ایران. اما موضوع امنیت؛ نفس رابطه مشكلی را حل نمی‌كند. امریكا از پیشرفت فناوری در ایران می‌ترسد.

پرسش بعدی در مورد برج میلاد و چرایی ساخته شدن آن روی گسل بود و در پاسخ به این سؤال احمدی نژاد عنوان كرد «ـبرج میلاد را ما نساختیم بلکه ادامه دادیم. چرا كه برج میلاد نماد جسارت مهندس ایرانی است كه توانسته خودش را باور كند و بداند كه می تواند.»

در ادامه به بیان اقداماتی كه انجام داده پرداخت .وی ابراز كرد در عرصه ورزش اكنون 15 مجموعه ورزشی در دست احداث است و همچنین المپیاد ورزش تهران را راه انداختیم.

و همچنین افزود در عرصه ازدواج، شورای اسلامی شهر تهران سنت شكنی كرد و مستقیماً به جوانان توجه كرد و با کمک صندوق انصارالمجاهدین، اقدام به وام دادن به جوانان كرد.

و سرانجام پس از پخش تصاویری از یك جانباز شیمیایی به نام تقی طاهرزاده، یكی از دانشجویان سؤالی مطرح كرد: «-شهر، شهر فرنگ است و حكومت، حكومت هزار چهره. شما در كنار با سابقه‌های این نظام نیاز به یكرنگی دارید. كسانی هستند كه ریشه دوانده اند. از لابه‌لای این آدم‌ها اگر مدعی هستید كه می توانید خودتان باشید چگونه می خواهید جلوی آنها بایستید؟ ممكن است آنها سر شما را زیر آب كنند. و بدانید اگر نفاق جامعه را در بر بگیرد،آن گاه تقی طاهرزاده به جای یک شهادت لحظه ای در عملیات مرصاد، شهادتش 17 سال طول می کشد.

پاسخ احمدی نژاد چنین بود: «جانبازان ما قامتهای سرافرازی هستند. این قدرتمندان امروز، همیشه و در همه حال در کنار ما هستند.هزاران نفر رفتند تا این مملکت حفظ شود. بگذارید چند نفر مثل احمدی نژاد هم سرشان زیر آب شود تا چند سال بعد به هدفمان برسیم.»

و در آخر، احمدی نژاد با پاسخهای نداده یا نیمه كاره جلسه را ترك گفت و برای همه دانشجویان آرزوی موفقیت كرد.

تکتم هادیزاده

هاجر کلاهدوزان

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:21  توسط مسئول سایت  | 

آقای محتشمی پور! اینجادانشگاه اصفهان است

اوایل اردیبهشت ماه84، دانشگاه اصفهان شاهد یكی از مهمترین نشست های انتخاباتی بود. رئیس ستاد انتخاباتی كروبی در جمع دانشجویان این دانشگاه پاسخگوی سؤالات آنان بود. مهمترین اتفاقی كه در این نشست جای تأمل و بررسی دارد سخنان تند و كم سابقه آقای محتشمی، علیه هاشمی رفسنجانی بود كه می توان آن را در راستای منصرف كردن ایشان ازكاندیداتوری ارزیابی کرد.

انتقاد از هاشمی همزمان بود با سخن معروف او- باید داروی تلخ ریاست جمهوری رامصرف كنم– كه دلالت داشت برعزم ایشان برای كاندیداتوری. و سخنان محتشمی آغازی بود بر منصرف كردن هاشمی از این تصمیم. رئیس ستاد كروبی، ضمن ضعیف شمردن هاشمی در امور اجرایی تأكید كردند كه تاریخ مصرف مفید هاشمی برای كشور به دهه 50 و60 برمی گردد و تفكر و اندیشه او تفكر و اندیشه دهه 50 و 60 است. آقای رفسنجانی را 45 سال است می شناسم. وی استعداد و نبوغ خاصی در تبلیغ دارد كه هر كار كوچكی را چنان بزرگ جلوه می دهد كه بگویند حركت جهانی صورت گرفته است و هر حركت بزرگی را آنچنان كوچك نشان می دهد كه همگان بگویند كار مهمی نبوده است. به عنوان مثال، هاشمی بزرگترین پروژه اجرایی بی سابقه ایران را كه طرح عسلویه وتوسعه صنعت گازكشوراست و آقای خاتمی توانسته صدها میلیارددلار را ازاین طریق زنده كند، درسخنرانی نمازجمعه به اسم خود تمام می كنند و این درحالیست كه به گفته آقای زنگنه وزیردو دولت خاتمی و هاشمی، ایشان از مخالفین انجام این پروژه در این زمان بود. آقای هاشمی این پروژه بزرگ را كه نمی توانند به نفع خود مصادره كنند.

در ادامه این نشت، دانشجویی سؤالی هوشمندانه مطرح كرد كه در آن مقایسه ای كرده بود بین توانایی آقای كروبی با هاشمی در ایجاد رابطه با آمریكا و در پایان سؤال تأكید كرد كه آقای هاشمی از آقای كروبی توانایی بیشتری برای ایجاد رابطه با آمریكا دارد. قبل از اینكه به پاسخ آقای محتشمی بپردازم ذكر یك نكته را لازم می بینم كه تعیین سیاستگزاری های كلی نظام بر عهده رهبری است و تصمیم گیری برای ایجاد رابطه با آمریكا درچارچوب سیاست های كلی نظام  است. ولی در ایام انتخابات اخیر، اتفاقی كه افتاده اینست كه همه كاندیداها سعی می كنند در جهت خرد جمعی و اقناع افكار عمومی، پاسخگوی سؤالاتی باشند تا بلكه بتوانند از آن طریق، آرایی را جمع كنند و در نشست های دانشجویی سؤال از رابطه با آمریكا عمدتاً جهت اثباتی دارد تا نفی این رابطه. وفرد پاسخگو، بعضاً ناخودآگاه با عدم هوشمندی سیاسی در جهت اثبات این رابطه سخن می گوید. و سؤالی كه در این نشست مطرح شد ابتدا بر لزوم ایجاد این رابطه و سپس توانایی هاشمی نسبت به كروبی بر ایجاد این رابطه تأ كید داشت و آقای محتشمی در پاسخ به این سؤال، ناخودآگاه ضمن عدم نفی این رابطه ـكه سوابق او این را تأییدنمی كند- باز فرصت را غنیمت شمرد و این بار،سخنان تند خود نسبت به هاشمی را اینگونه بیان كرد كه « هاشمی اگر توانایی گشایش سیاسی و یا برقراری رابطه با آمریكا داشت، درهمان 8 سال ریاست جمهوری خود كرده بود نه الان كه سنش به مرز 75 رسیده است»

آقای محتشمی پور كه زمانی قبل از دولت هاشمی وزیر كشور بود و در زمان دولت ایشان از ورودش به یكی از دانشگاه ها برای ایراد سخنرانی جلوگیری شده بود، در بخش دیگری از انتقادات خود نسبت به هاشمی به این مسأله اشاره كرد و گفت« دوران دولت هاشمی یك جلسه سیاسی در دانشگاه ها برگزار نمی شد و بنده با بلندگوی دستی در خیابان برای دانشجویان صحبت می كردم » البته خوانندگان محترم با نگارنده هم عقیده اند كه اغراق آمیزبودن این سخن اخیر محتشمی قابل انكار نیست، ولی درمجموع، آنچه كه می توان از پایان این نشست انتخاباتی نتیجه گرفت اینست كه اگر چه آقای محتشمی در انتقاد از هاشمی، لحظاتی توانست دانشجویان را باخود همراه كند. ولی ایشان نتوانستند این گروه از دانشجویان را متقاعد كنند كه آقای كروبی فردی اصلح برای پست ریاست جمهوری است و این از سؤالات و واكنش های دانشجویان كاملاً مشهود بود و حتی چهره آقای محتشمی به هنگام خروج از تالار دكتر شریعتی، حكایت از عدم رضایت ایشان از اتفاقات این جلسه بود. شاید در دل نجوامی كرد: اینجا دانشگاه اصفهان است.

حمید حیدریان

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:20  توسط مسئول سایت  | 

تقدیم به « شخص مزبور»

دانشگاه اصفهان، تالارشریعتی، دوشنبه 19/2/1384 خورشیدی:

1- پرده 3(؟!)

-          ببخشید خانم، ساعت چند است ؟

-          چهار و ده دقیقه .

-          انگار قراربود سخنرانی ساعت سه ونیم شروع شود؟

-          قراربود؛ ولی آقایان را كه می‌شناسید. برای دو ساعت و نیم سخنرانی، چهل دقیقه تأخیر كرده‌اند، برای چهارسال ریاست جمهوری چقدر می‌خواهند تأخیركنند؟ تازه این وضع قبل از انتخابات است، بعد...‌[باقی جمله را به دلایل سیاسی ذكر نمی‌كنم!]

2- پرده 4 ...

خمیازه‌های طولانی؛ نه فقط از من، بلكه ازهمه. به نظرم رسید آنها كه می‌گویند خمیازه مسری است، پربیراهه نمی‌گویند. اینجا یك نفر تك و تنها توانسته‌بود به حدود چهارصدنفر سرایتش بدهد. البته خوب به خاطر «دوساعت مزبور» هم بود، شاید.

3-پرده 5 ...

پس از چهل دقیقه انتظار، یك نفر دوان دوان(!) میان صحنه آمد و قرائت قران را آغازنمود. در حالی كه به احترام نوای روح‌انگیز قرآن سكوت كرده‌بودیم، انتظار می كشیدیم كه «كاندیدای مزبور» از یك طرف صحنه وارد شود؛ بالاخره واردشد!...صبركن ببینیم! این كه آن «كاندیدای مزبور» نیست!

یك مرد جوان، شتابزده روی صندلی نشست و طوری كه انگار به پهنای تاریخ بشریت شرمنده است(!) فاكس ارسالی «شخص مزبور» - كه خودش را«بنده خدا»نامیده‌بود- را قرائت كرد، مضمونش به طور خلاصه این بود: نتوانستم بیایم، شرمنده!

به جای «كاندیدای مزبور» یك نماینده مجلس آمده بود. خیلی دل و جرأت می‌خواهد؛وقتی ملت جمع شده‌اند سخنرانی یك نفر را بشنوند، بعد «شخص مزبور» نیاید، بعد به جای او بروی سخنرانی كنی، یعنی اینكه به محض شروع كردن حرفهایت، همه حضار برخاسته و به حالت اعتراض، جلسه راترك كنند.

4-پرده 1(؟!) ...

وقتی ساكن شاهین‌شهر باشی و راه خانه‌ات تا دانشگاه دو ساعت باشد، هیچ چیز،بدتر از كلاس ساعت 8 تا 10 صبح نیست. این فكری بود كه تا دوشنبه می‌كردم؛ ولی اشتباه بود. بدترین چیز این است كه یك روز فقط ساعت 8 تا 10 صبح كلاس داشته‌باشی و شب قبلش خانم كیوان- دبیرسرویس سیاسی- با تو تماس بگیرد و بگوید كه بعدازظهر، ساعت 3:30 باید بروی تالارشریعتی، گزارش «كاندیدای ریاست جمهوری مزبور» را تهیه كنی– ترجمه می‌كنم:

یعنی از 9:30 صبح تا3:30 بعدازظهر را در دانشگاه بگذرانی.

5- پرده ی 2  ...

بعدش فردا صبح ساعت 6 صبح بلند شوی كه بیایی اصفهان و بفهمی كه مینی‌بوس گیر نمی‌آید، با تاكسی بیایی و ساعت 7:10 دانشگاه باشی و پنجاه دقیقه منتظر حضرت استادبمانی؛ بعدش كاشف به عمل بیاید كه «استاد مزبور» استثنائاً امروز نمی‌آیدو مجبوربشوی از 8 صبح تا3:30  بعدازظهر توی «دانشگاه مزبور» معطل بمانی؛ ظهر كه شد بروی سلف و معلوم بشود كه كارت غذایت را با خودت نیاورده‌ای. از سلف برادران برگردی دانشكده‌ ادبیات، تازه معلوم‌شود كه جدیداً تریای دانشكده ادبیات اصلاً ساندویچ نمی‌آورد!

بعدش بروی كتابخانه مركزی 25 دقیقه معطل یك كتاب بمانی و بعد معلوم بشود كه اصلاً كتابدار بخش لاتین «كتابخانه مزبور» یك ربع قبل از آمدن تو كاروبارش را تعطیل كرده و رفته‌است پی همان چیزی كه تو نه در سلف برادران و نه در تریای دانشكده ادبیات به دست آورده‌ای[یا نیاورده‌ای ؟دقیقاً نمی دانم فعل مناسب این جمله كدام است!]

آن وقت بروی آویزان درخت توت بشوی و یكباره سروكله یكی از اساتید «مورد رو در بایستی (!)» پیدا شود و تو هم – از شما چه پنهان– یابو آب بدهی و استاد بیاید به تو سلام كند...

فكرش رابكنید تمام این فجایع سر یك نفر بیاید و بعد برود تالارشریعتی، برای سخنرانی «كاندیدای مزبور» ریاست جمهوری!

داریوش درویشی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:19  توسط مسئول سایت  | 

متكی : «مثلاً به ما محبت كردند»

در روز دوشنبه 19/2/84 دانشگاه اصفهان در حال و هوایی دیگر بود، چرا كه در انتظار دیدار كاندیدای ریاست جمهوری، آقای علی لاریجانی به سر می‌برد. ساعت دیدار با ایشان 3 بعدازظهر تا 6 اعلام شده‌بود. تالارشریعتی میزبان گروه كثیری ازدانشجویان محترم دانشگاه اصفهان بود. و بعد از یك ساعت تأخیر در ساعت 4 بعدازظهر درهای اتاق سخنرانی به روی دانشجویان باز و صندلی‌ها مملو از حامیان و پرسشگران شد.

بعد از چند لحظه، شخصی پشت تریبون قرارگرفت و فاكسی با این مضمون خوانده شد.

«بسم الله الرحمن الرحیم

مردم شریف و عزیز استان اصفهان

باسلام

مشتاق دیدارتان بودم و هستم و با شور و شعف، برنامه دیدار شما عزیزان را دنبال می‌كردم. نمی‌دانم دست تقدیر به نوعی رقم خورد كه در چند روز اخیر، دچار سرماخوردگی شدیدی شدم و عملاً به دلیل سرفه‌ها‌ی زیاد، امكان مصاحبت با شما دوستان عزیز را ازدست داده‌ام و من از صمیم دل عذر می‌خواهم و امیدوارم كه عذرخواهی مرا بپذیرید و امیدوارم در اولین فرصت، شرفیاب محضر شما مردم صمیمی وعزیزشوم.                                                                                  

بنده ی خدا علی لاریجانی

19/2/84                           »

در این لحظه، حضار با حالتی كه نمی‌دانم اسمش را چه بگذارم، از روی صندلی‌های خود برخاسته و تالار را ترك كردند كه این كار، منجر به پدید آوردن صحنه‌ای جالب و به یادماندنی شد.

اندك افرادی كه مات و مبهوت در جایگاه خود نشسته بودند، بعد از لحظه‌ای به خود آمده و گوش به صدایی دادند كه می‌گفت :

«جناب آقای متكی به نمایندگی و نیابت دكتر‌لاریجانی برای پاسخگویی به سوالات شما دانشجویان محترم آمده اند.»

و طبق معمول، برگه های سفید برای نوشتن سوالات بین معدود افراد حاضر پخش شد.

بعد ازجمع‌آوری برگه‌های سؤال، آقای متكی به چند سؤال كه بیشتر در رابطه با اقتصاد كشور و بینش اقتصادی آقای لاریجانی بود پاسخ دادند. همچنین ایشان چهار چیز یا چهار اصل كار، آموزش، مسكن و درمان را از مهمترین اصول پیشرفت اقتصاد كشور از نظر دكترلاریجانی بیان نمودند.

بعد از پاسخگویی به چند سؤال، دوباره به خواست یكی از مسئولین، متن فاكس شده جناب آقای لاریجانی خوانده‌شد و با امید به تحقق وعده‌های دكترلاریجانی مبتنی بر این كه به زودی از حضور ایشان استفاده‌خواهیم‌كرد، ختم جلسه اعلام‌شد و بعد از آن آقای متكی برای خالی نبودن عریضه، این سخنان رابیان نمودند:

«من دو حالت راپیش بینی كردم اولین حالت اینكه كل دانشجویان بروند. ما هم در واقع اعلام‌كردیم (نیامدن دكترلاریجانی)و حقشان هم بود و بخشی از دوستان رفتند با همین نگاه. بخشی ازدوستان (پوزخند) حالا....یا....مثلاً ....محبت به ما كردند یا به هر دلیلی ماندند كه باز حقشان بود برای وقتی كه گذاشتند مطالبی مطرح شد. از این جهت مصدع شما شدیم.»

و بعد از تشكر از مدیریت دانشگاه و جمعی از دست اندركاران، جلسه به پایان رسید.

مرضیه کیوان
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:18  توسط مسئول سایت  | 

رفراندوم ملی یا میثاقی دوباره

تا چند روز دیگر،نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری برگزار می شود. انتخاباتی که بار دیگر، حضور مردم در آن، می تواند نشان دهنده مشروعیت نظام مقدسی باشد که روزگاری بیش از 99 درصد مردمش به آن آری می گفتند. و این خود بهترین دلیل است برای‌ آنان که هنوز، به دنبال سنجش میزان مقبولیت جمهوری اسلامی در افکار عمومی هستند.

آن چه این انتخابات را از دیگر دوره هایش متمایز ساخته است، حساسیت ویژه ای است که هم مسئولین داخلی نظام و هم اپوزیسیون و به قولی غیرخودی های نظام برای‌آن قائل شده اند. چه، که ایشان با طرح رفراندوم ملی و حمایت همه جانبه از آن، شرکت نکردن یا حضور در این انتخابات را به معنای آری شنیدن از مردم برای خود تلقی داشته اند و از این رو است که تمامی ایشان از معتدل ترین، تا تندروترین، از انقلابیون 27 سال پیش تا سلطنت خواهان مخالف جمهوری، همه و همه، متفق القول، خواستار تحریم انتخابات و آری گفتن به ایشان و در نتیجه افزایش فشارهای بین المللی و بازنگری در قانون اساسی کشور اسلامی ایران هستند. از این رو، بی تفاوتی مردم برای حضور در پای صندوق های رأی، این بار شامل دو پیام خواهد بود:

اول اینکه کاهش مشروعیت نظام در میان مردم و در نتیجه افزایش فشارهای بین المللی

دوم اینکه افزایش مقبولیت مخالفین و اپوزیسیون خارج از نظام

این دو پیام، هرچند شاید هر دو به بیراهه باشد، اما در هر حال، حضور و عدم حضور مردم در پای صندوق های رأی، شامل پیام تأیید و یا نفی آن از طرف مردم است و این، خود عامل دیگری است برای سردرگمی بیشتر مردمی که بعضاً تنها از برخی مسئولین ناخرسند بوده و خواستار حفظ نظام و رفرم آرام و اصلاح روزافزون آن به سوی ارزش های انقلابی خود می باشند. اصلاحی که تنها با بودن رکن چهارم دموکراسی، امکان پذیر خواهد بود.

با توجه به آنچه گفته شد، به نظر می‌آید كه تشویق و ترغیب مردم در اندك فرصت باقی مانده باید در اولویت كاری مسئولین نظام برای حضور هر چه باشكوهتر در پای صندوق های رای ‌باشد. حضوری كه این بار نیز می‌تواند تضمین كننده بقای نظامی باشد كه جوانان بسیاری برایش به خاك و خون افتادند و از منظر ملت ایران بخشوده نخواهند شد كسانی كه به هر طریق ممكن مانع حضور پرشور ایشان و در نتیجه باعث به خطر افتادن موقعیت رژیم جمهوری اسلامی ایران در نظام بین‌المللی شوند.

دراین راستا، توجه به دو نكته از اهمیت فراوان برخودار است.

اولاً حضور كاندیداهایی با اندیشه‌ها و نگرش‌های متفاوت

ثانیاً آزادی فضای مطبوعاتی و رسانه‌ای برای انعكاس اخبار و تشویق بیشتر مردم.

این هر دو، باعث تحریك و حضور هر چه با شكوه تر مردم در پای صندوق ها خواهد شد، چه، اگر افرادی با اندیشه و فكرهای گوناگون در عرصه حضور یابند و مجال بیان عقاید خود را در فضایی باز و امن یابند، آنگاه شاهد حضور همه  افراد جامعه با هر عقیده و مسلكی در انتخابات خواهیم بود و در فضایی رقابتی و آزاد، رییس جمهوری با مقبولیت مردمی بالا و از آن مهمتر نظامی مقتدر كه دارای مشروعیت بسیاری در میان امتش است، متولد می‌گردد كه این امر باعث تغییر جایگاه معادلات منطقه‌ای و جهانی خواهد شد و كشور را از فشار كنونی می‌رهاند و این امر، محقق نخواهد شد، جز آن زمان كه ما به شعور مردم و ایمان انقلابی ایشان اعتماد و اعتقادی راسخ داشته باشیم و این حرف را نه تنها در شعار بعضی از كاندیداها كه در عمل همه مسئولین مشاهده نماییم. فراموش نكنیم كه عدم حضور گسترده مردم در انتخاباتی كه دنیا از آن مشروعیت و مقبولیت نظام را برای تصمیمات آتی خود برداشت خواهد نمود، بزرگترین خیانت به این ملك و ملت خواهد بود و عاملین آن نه تنها در پیش گاه مردم كه در برابر خداوند، جوابگو خواهند بود. به امید حضور سبز مردم و شكفتن دوباره ایشان در انتخابات نهم.

مصطفی مختاری

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:17  توسط مسئول سایت  | 

لاغری

1)      برروی یك صندلی محكم بنشینید و كف پاهایتان را روی زمین بگذارید. كمرخود را با پشت صندلی مماس كنید. بعد از آن، دستها را پشت گردن قلاب كرده و آرنج را تا جایی كه  ممكن است بالا آورده، سر را بالا ببرید و سینه را بیرون دهید و شكم رابه داخل فروببرید و سپس به حالت اول بازگردید و نفس خود رامطابق با حركات، هماهنگ كنید.

(این حركت برای ازبین بردن چربی های  شكم مفیداست)

2)      در كنار دیواری بایستید(از دیوار به عنوان تكیه گاه استفاده كنید). پاها را به اندازه عرض شانه بازكنید. پای مخالف دستی كه به تكیه گاه زده اید را تا جایی كه امكان دارد به بالا بیاورید و بعد، به حالت اول بازگردید. هرچه سرعت و تعداد این حركات بیشترباشد، قدرت ماهیچه های پا را افزایش می دهد و موجب لاغری در نواحی داخلی و خارجی ران ها می شود.

3)      بر روی زمین دراز بكشید. دست ها را به زیر سر بگذارید و پاها را جفت كنید. پاها را تا جایی كه امكان دارد از یكدیگر دوركنید و همراه آن، شكم رابه داخل فروببرید و سپس به حالت اولیه بازگردید.

 (این کار، باعث ازبین رفتن چربی های ناحیه راسته شكم وران هامی شود)

           

زهرا اخوان بروجنی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:16  توسط مسئول سایت  | 

لطف یاران

طی هفته های گذشته، جواد رفوگر، سرپرست تیم ملی کشتی فرنگی  اعزامی به مسابقات آسیایی چین اعلام کرده بود که با برگزاری مسابقات انتخابی، افراد شایسته برای تیم ملی برگزیده و به مسابقات اعزام می شوند. حسن رنگرز بنا به دلایلی(بخوانید مصدومیت) در این مسابقات شرکت نکرد، ولی لطف یاران شامل حالش شد و منصوب شد. ولی زمان گذشت و گذشت تا این که علی اشکانی کشتی گیر شایسته کشورمان مبتلا به بیماری پوستی «زونا» شد و حالا قرار است حسن رنگرز در یک وزن بالاتر در 60 کیلوگرم به این مسابقات اعزام شود.

رفوگر دبیر فدراسیون کشتی با تأیید این خبر گفت از آن جا که در چین امکانات کافی برای اعزام نفر ذخیره وجود ندارد، مجبور هستیم نفر اصلی خود را راهی مسابقات کنیم. بنابراین بر اساس رأی  کمیسیون پزشکی در صورت عدم اعزام اشکانی در وزن 60 کیلو، رنگرز روی باسکول خواهد رفت.

گویی،  ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا رنگرز به چین برود و کشتی بگیرد.به امید موفقیت او و تیم ملی فرنگی در این مسابقات.

سارا شیروانی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:16  توسط مسئول سایت  | 

کمر درد

هنگام خواب یا دراز كشیدن، بهتر است به پهلو بخوابید تا اینكه به شكم بخوابید. بسیاری از مردم، با استفاده از این روش كمتر گرفتار كشیدگی و درد ناحیه عضلات كمر می شوند. خوشبختانه، بسیاری از مردم دنیا روی زمین می خوابند، ولی در آمریكا بیشتر از تختخواب استفاده می شود. به همین سبب در آمریکا تعداد افرادی كه گرفتار كمر درد هستند زیاد است. تشك هایی كه صاف و نسبتاً سخت و فنرهای آنها محكم باشد بهتر است و در هنگام خواب و استراحت راحتی بیشتری به انسان می‌دهد و از گرفتاری به كمردرد می‌كاهد.

بلند كردن اجسام:

زمانی كه مجبور به بلند كردن اشیای سنگین هستیم، لازم است پشت را صاف و به حالت عمود به زمین نگه داریم. برای برداشتن اجسام سبك از روی زمین به طور مستقیم خم شده و جسم سبك را از زمین بردارید.

اما چنانچه لازم باشد بار سنگینی را مقابل جلو بدن به طرف بالا نگه داریم، تهیگاه را كمی پایین آورده و پشت را راست وعمودی نگهداشته و با خم كردن زانوها و حفظ بار سنگین بین دو پا، ابتدا بار را خوب محكم می گیریم و به طرف داخل بدن می کشیم و آن را آهسته بلند می‌كنیم. در پایان كار، زمانی كه پاها را راست می‌كنیم، باید تا آنجا كه ممكن است بار سنگین به خط مركز ثقل بدن نزدیك باشد. همچنین برای حمل اشیاء سنگین نباید ستون فقرات را كج نگه داریم.

زمانی كه باتری و یا اشیاء سنگین شبیه به آن را می‌خواهید حمل كنید، باید موقعیت بدن خود را طوری به شئ نزدیك كنید كه كاملاً روی شئ قرار بگیرد و سپس آن را راست بلند كنید. زمانی كه مجبور به حمل اشیاء سنگین از پهلو هستید زانوها باید خم شوند و سپس دسته شئ را خوب و محكم بگیرید. سپس زانوهایتان را باز کنید و شی را بلند کنید. همچنین باید پشت را صاف نگه دارید. كمر را از پهلو خم نكنید. دراین حالت باید ستون فقرات كمی از شئ جدا شود تا اینكه تعادل بدن حفظ شود.

دور نگه داشتن شئ نسبت به خط مركز ثقل بدن كار اشتباهی است و خطراتی را برای سلامتی بدن فراهم می‌كند.زمانی كه اشیاء را به جلو می‌كشیم و یا هل می‌دهیم، باید سطح اتكا یعنی پاها را بیشتر از هم باز كنیم. این كار باعث می‌شود كه خط مركز ثقل بدن را پایین تر بیاوریم. در هنگام كشش و یا هل دادن شئ، پشت را صاف نگه دارید چون در این صورت خطر افتادن، لغزیدن و آسیب دیدن به حداقل می‌رسد و در نتیجه استحكام و پایداری بدن بیشتر می‌شود.

 منیر معتمدی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:15  توسط مسئول سایت  | 

خیال جام، خیال خام

3 بازی و 7 امتیاز. عملكرد قابل قبولی است. آن هم وقتی بدانیم فقط 3 بازی دیگر باقی مانده كه دوتایش به میزبانی ما برگزارمی شود. با این وجود، نگاهی به گذشته ما را در باورمان به صعود، دچارشك وتردید می كند. 8 سال قبل، وقتی كه از دو بازی، فقط دو امتیاز می خواستیم تا به آسانی صعود كنیم، كارمان به بازی با ژاپن و بعد از آن، به استرالیا رسید .الان هم، با كره شمالی كه درپیونگ یانگ، واقعآً عذابمان داد-  و هنوز هم تیمی مرموز و ناشناخته است- مسابقه داریم. تیمی كه هرسه بازی خودش را واگذاركرده، اما در هرسه بازی شجاعانه جنگیده و حریف را به دردسر انداخته و در هر بازی، یك پنالتی صحیح به نفعش اعلام نشده است.

بحرین هم تا قبل ازبازی برگشتش با ژاپن، 4 امتیاز به دست آورده كه یك امتیازش در مقابل ما بوده است. در مقابل ژاپن، دیدیم كه بحرین، حریف دست و پا بسته ای برای قهرمان آسیا نبود. در دفاع تجمع می كردند و راه عبور را بر مردان ژاپن می بستند و بعد از تصاحب توپ، خیلی سریع آن را به كناره های زمین (و گاه وسط) می بردند و با ارسال توپ روی دروازه، موقعیت های خطرناكی برای خود ایجاد می كردند. آنها بازی را به ژاپن باختند، اما مستحق آن نبودند. چه، تك گل ژاپن را نیز، مدافع بحرین با یك اشتباه بسیار فاحش، درون دروازه خودشان جای داد. درآن سوی میدان، یعنی تیم خودمان، هنوز مشكلاتی به چشم می آیند كه پس از مدتها نتوانسته ایم برایشان راه حل پیدا كنیم. وضعیت دفاع چپ، هنوز مشخص نیست. مشخص نیست از ستار زارع استفاده می كنیم یا علی بداوی و البته هر دو، ضعفهای زیادی برای بازی در این پست دارند. ستارزارع، حتی در بازیهای كشورهای اسلامی هم نتوانست بازی خوبی از خود به نمایش بگذارد. بازی علی بداوی هم با فراز و فرودهای بسیاری همراه است و همچنین، كتك كاری او با رحمان رضایی را فراموش نكرده ایم. در مركز زمین، مكمل ایده آلی برای نكونام پیدانكرده ایم و البته درصورت مصدومیت یا محرومیت نكونام، بازیكن دیگری در حد او برای هافبك دفاعی، در لیستهای تیم ملی به چشم نمی خورد. كریمی و مبعلی در كارهای دفاعی ضعف دارند. نوید كیا با دوران اوجش فاصله زیادی دارد و زندی هم نتوانسته است با دیگربازیكنان، هماهنگی خوبی ایجادكند. برای گوش چپ، درگذشته نیكبخت واحدی را داشتیم اما با اضافه وزنی كه پیدا كرده، نمی تواند برای تیم، مثمر ثمر باشد و زندی نیز اگر در خط میانی به بازی گرفته نشود، همان مشكل قبلی- یعنی ناهماهنگی- رادارد.

به هرحال،13 و 18 خرداد، دو روز سرنوشت ساز در تاریخ فوتبال ایران هستند و می توانند دو خاطره به یادماندنی برای فوتبال دوستان باشند. اگر تیم ملی از این دو بازی با دست پر بیرون بیاید، می توانیم پس از هشت سال، یكبار دیگر شاهد پایكوبی های خیابانی باشیم. به امید پایكوبی های خیابانی!

سهیل جان نثاری

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:14  توسط مسئول سایت  | 

خاک کیمیا

·         روئي دم و انجيز نرمي، وت انجيرهَ گر.

·         يعني چيزي كه انسان آنرا براي خود مطلوب مي داند ولي در مقابل ديگران آنرا به ظاهر زشت جلوه مي‌دهد.

·         برِا گوشت يكِ بخوِد، سقان يكَ نَشكنِ.

·         يعني وفاداري خانواده و فاميل و نامردي غریبه

·         باوگِ مردگِ كام، آش گوشت خواردهِ ناگامِ

·         معناي كلي آن يعني كه كاسه داغ‌تر از آش شدن ديگران

·         خوم وِ دسَ خوم آگر نامِ قژ خوم

·         يعني ندانم‌کاری انسان

·         اگر تويهَ، ماهي بگرِي بيدِ خدُ بنيدهَ ناو آو و خرگِ

·         يعني براي رسيدن به آرزوهاي خود بايد تلاش و كوشش كني.

·         هرمت نيدلهِ پياز چيدهَ چزُ ، چاز

·         يعني وقتي كه احترام براي كسي قائل مي‌شوي به خود مغرور مي‌شود.

·         يهَ گلِ شيرله فاوِ دو گلِ روي زوءين

·         يعني كه وحدت باعث قدرت مي‌شود.

·         سرو وُ سروِي هر چَكِ بار فشترِ بوگِ سرچمن

·         يعني اين كه هر چه مقام انسان بالاتر باشد بايد فروتن و افتاده‌تر باشد.

·         عُشن انجيز لِه بانِ چو بخمد بديش بوشم آي آي

·         يعني انسان چرا بايد كاري انجام بدهد كه بعد باعث پشيماني شود.  بزن وقت سرخوار نان شوان خو

يعني اينكه انسان هر وقت زمينه آزار واذيت داشته باشد، اگر آن را نصيحت كنيد، گوش نمي كند و به آزار و اذيت خود ادامه مي دهد.

صادق بازي
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:12  توسط مسئول سایت  | 

مصاحبه اي خواندني با سيامك محمد خاني دبير كانون موسيقي دانشگاه اصفهان

- لطفا خودتان را معرفي كنيد.

من سيامك محمدخاني ،متولد 1360 در تهران هستم.از بچگي به تشويق پدرموارد كار موسيقي شدم. دوره‌هاي سلفژ و آهنگسازي را نزد استادان مجرب و ماهر هم چون ايلگا، استاد روسي ام و همچنين  كامبيز روشن روان و بهرام فخرالدين آموزش ديدم. اولين استاد پيانوي من استادي ايتاليايي بود.

 در سال 1378 در رشته پزشكي دانشگاه اصفهان قبول شدم و در سال 1381 به عنوان دبير كانون موسيقي دانشگاه علوم پزشكي اصفهان شروع به كار كردم و چندين ماه پيش نيز با يكي از بهترين اعضاي گروهم ازدواج كردم.

- از سوابق كاري خود بفرماييد.

كار هايي كه اجرا كردم آلبومي از آهنگ‌هاي محلي ايران است كه آهنگ هاي  امله ،مولانا، علي. قطعه اي كه به مناسبت گفتگوي تمدن‌ها اجرا كرديم (شعر فارسي، عربي، انگليسي). اما آهنگ‌هايي كه خودم ساختم سرود دانشگاه علوم پزشكي بود، هم چنين قطعه‌ شعري براي W.H.O سازمان بهداشت جهاني كه شعري انگليسي به نام« اگر همراه هم باشيم» اجرا كرديم. اجرايي هم در سينما سپاهان در مرداد ماه سال گذشته داشتيم.  بزرگترين كار، اجرايي بود كه در سالن رودكي تالار وحدت تهران بود و اجراي بم در سالن هلال احمر.

- چه چيز شما را به طرف موسيقي جذب كرد؟

موسيقي كار جدي و حرفه‌اي است كه فقط براي تفريح نيست و بايد كار كرد و هدف هم مشخص است. موسيقي انسان را عوض مي كند و شاد مي كند. به او آرامش و صبر را مي آموزد. وقتي انسان مي خواند به نوعي خود را تخليه مي كند و به آرامش مي رسد. مهم ترين مورد در موسيقي ديدگاه است و بايد با ديدگاهي معين به طرف آن رفت البته همان طور كه اشاره كردم من به تشويق پدرم وارد اين دنياي موسيقي شدم.

- اعضاي گروه شما چند نفر هستند و آيا تغييري در آن ها به چشم مي‌خورد؟

اعضاي گروه 70 نفر هستند. گروه را با اعضاي قديمي كه از ابتدا بودند تشكيل دادم و البته هم اكنون اعضاي جديدي نيز داريم و مرتباً اين اعضا عوض مي شوند و نفرات جديد را به كار مي گيريم و اكثريت خانم ها هستند. اصلاً ويژگي اين گروه تغيير پياپي اعضاست. با اين اعضا البته منظورم اعضاي قديمي ست گروه‌هاي كانون را تشكيل داديم و آموزش هايي در زمينه‌ تئوري، سلفژ و صداسازي را ديدند تا به اينجا رسيدند و اجرايي هم كه در نيمه‌ي ارديبهشت انجام گرفت به مناسبت سومين سالگرد تاسيس گروه بود.

- فرموديد اكثريت خانم ها هستند. آيا محدوديتي براي اين اعضا در گروه و كلاً در موسيقي وجود دارد يا خير؟

همان طور كه اشاره كردم، مهم ترين مورد در موسيقي ديدگاه است و طرز فكر، عده اي علاقه‌ به خواندن داشتند اما امروزه يا برايشان اجرا مهم نيست بلكه حرفه و جديت برايشان مهم است و كار سخت و كلاسيك و امروزه هدف و ديدگاهشان تغيير پيدا كرده است و به صورت علمي درآمده است. همه چيز به ديدگاه بر مي گردد. بايد ديد با چه طرز فكري وارد كار مي شوند و البته اين را هم اضافه كنم اين كار يك كار گروهي است؛ به صورت تك نفره اجرا نمي كنند كه مشكلي برايشان به وجود بيايد. در ضمن من خودم وقتي صدايي گوش مي دهم، اگر بخواهم ايراد بگيرم مي گويم دو سه نفره بايستند تا بخوانند. كلاً اين احساس خجالت و كم‌رويي ممكن است به وجود بيايد و بين هم آقايان و هم خانم‌ها باشد. اما درتهران، چنين حالتي كمتر به وجود مي آيد و كمتر در اين رابطه با مشكل برخورد مي كنيم. كلاً براي خانم ها محدوديت و مشكلي در اين رابطه وجود ندارد.

- دغدغه ذهني  شما و يا بهتر بگويم مشكلات و موانع كار شما چيست؟

در سطح دانشگاه به دليل حمايت دانشگاه (تالار، مكان تمرين) مشكلي نداريم. در كشور هم روز به روز موسيقي دارد علمي‌تر مي شود و سطح آگاهي ارتقا پيدا كرده است و كمتر با مشكلي مواجه مي شويم و من خودم دغدغه ذهني ندارم و بچه‌هاي گروه نيز خيلي كم دغدغه پيدا مي كنند و چون در كنار درسشان به موسيقي مي پردازند دغدغه ندارند. اما اگر به عنوان منبع درآمد به حساب آيد دغدغه بسيار وجود دارد. خصوصاً امروزه كه با كثرت موسيقي پاپ در ايران، مردم با اين قطعات آشنا شدهاند و با موسيقي كلاسيك آگاهي و آشنايي ندارند در نتيجه از آن استقبال نمي كنند. خصوصاً كساني كه اين رشته را در هنرستان آموخته‌اند دغدغه بسيار دارند چون مردم به قطعات پاپ و آنهايي كه از تلويزيون و راديو پخش مي شود عادت كرده اند، اما به موسيقي كلاسيك که كار فراوان بر روي آن انجام مي شود كمتر توجه دارند. اين را هم اضافه كنم تمرين بسيار مورد قابل توجهي است. اگر از هنگام كودكي فردي موسيقي كلاسيك گوش دهد در بزرگسالي رغبتي به موسيقي پاپ ندارد و به طرف كلاسيك كشيده مي شود و امروزه كار موسيقي روز به روز علمي تر مي شود.  

- مهم ترين عامل در موسيقي چيست و استعداد تا چه اندازه موثر است؟

مهم ترين عامل، جديت است. خيلي وقت ها افرادي ابتدا مي آمدند و براي رهايي از فشار درس به طرف موسيقي كشيده  مي شدند، اما به دليل جديت كار، بيرون می‌آمدند. اما بعضي ها با جديت و سخت كوشي آمدند و با همين علاقه و جديت ادامه دادند به طوري كه يكي از بهترين هاي  گروه‌ كر شدند و استعداد هم بسيار مهم است. خصوصاً خواندن. اگر كسي گوشش خراب باشد با مشكل مواجه مي شود. استاد حنانه، آهنگساز هزاردستان، اين طور عنوان كرده اند كه با كار جدي مي شود جاي نبوغ را گرفت. اگر كسي چندين بار در صورت علاقه و البته بدون استعداد تمرين كند مي تواند به آن چيزي كه مي خواهد برسد. به طوري كه در گروه خود من هم چنين افرادي بوده‌اند و به جاهاي بسيار بالايي رسيده اند. علاقه بسيار مهم است. حتي همان كار جدي نيز با علاقه همراه است. آقاي انتظامي اين طور تعريف مي كنند كه روزانه 8 ساعت در داخل كمد تمرين  مي كردم. به هرحال تمرين بسيار مهم است و جنبه تئوريك صدا و ساز زدن به تمرين بسيار احتياج دارند.

- اگر صدا بد باشد مي توان به گروه راه پيدا كرد؟

اگر كسي گوشش خوب باشد، صدايش رفته رفته به آن حد عالي مي رسد و اين وظيفه ماست كه صداي آنها را خوب بكنيم. خواننده‌ي كالاسيك فشاري به صدايش نمي آيد(این موسیقی، قوي، راحت و با آرامش اجرا مي شود) در حاليكه اگر توجه كنيم، خوانندگان امروزي ظاهرشان به هنگام خواندن عوض مي شود. درعرض تمرين نت‌هاي مختلفي را كار مي كند و صدا تغيير مي كند. اگر جدي بخواهد كار بكند اگر نبوغ نداشته باشد هر چند سخت كار كند اما با تمرين جلسه اما درست مي توان صدا را نيز خوب كرد. بايد از صفر شروع كرد.

- فرق بين كلاسيك و پاپ چيست؟

كسي كه آواز كلاسيك  كار كرده باشد و شعري خوب به او برسد و آهنگساز خوبي هم بر روي آن كار بكند پاپ خوبي در مي آيد. در تمام دنيا البته جديداً در ايران كساني كه پاپ كار مي كنند اول نوازنده خوبي بوده اند و سپس در زمينه پاپ كاركرده اند.

- نظرتان راجع به كار خوانندگان خارج از كشور چيست؟

افرادي كه جديد مي روند، هدفشان تقويت موسيقي نيست بلكه شهرت است. خصوصاً اگر اشتباه نشنيده باشم مي گويند كمپاني است كه در ازاي دريافت مبلغي پول، فرد را بهترين خواننده سال معرفی مي كند و من كسي را نديدم كه خوب كار بكند. اگر كسي هم محبوب هست و يا بوده به خاطر آن است كه در آن زمان، فرد يك يا دو شعر و يا قطعهاي از آنها را در مواقع خاصي از زندگي فرد كه به يادماندني بوده است شنيده و ماندگار شده است و ديگر آن كه احساسی مي خوانند اما چندان در زمينه موسيقي قوي عمل نمي كنند. امروزه نيز چنين حالتي در ايران حاكم است و مردم به قطعات اين چنين عادت كرده اند

- ارتباط بين پزشكي و موسيقي چيست؟

از نظر روحي خيلي خوب است. در پزشكي كه انسان با آدم سالم برخورد ندارد و بيماري را درمان مي‌كند و در موسيقي نيز به انسان آرامش مي‌دهد. از نظر عملي نيز مثلاً كار با پيانو كه با مهارت انگشتان است همان ظرافت كار نيز در جراحي و پزشكي مشهود است .

- پزشكي بهتر است يا موسيقي؟

هر دو را دوست دارم اما پزشكي را بيشتر. از آن جهت كه بيماري را درمان مي كنم اما به پزشك اهانت بسيار مي شود در حالي كه در موسيقي هميشه بهترين جا هستي و همگان تو را تشويق مي كنند.

- آيا موسيقي لطمه‌اي هم به درستان وارد مي‌سازد؟

خير. چون انسان همه موقع هم كه درس نمي‌خواند. دقيقا وقت‌هايي را موسيقي كار مي كنم كه احساس مي كنم اضافه است. اصلاً موسيقي به انسان آرامش و انرژي براي ادامه كارهاي روزانه مي‌دهد.

- آيا مي‌توان بر روي موسيقي و كار شما به عنوان منبع درآمد حساب باز كرد؟

اگر ديد مادي داشته باشيم، بدانيم اين كار يعني عضويت در گروه كه به جایي انسان را نمي رساند. اما اگر هدفش تقويت موسيقي باشد پول، خودش رفته رفته به سراغ انسان مي آيد. اگر كسي علمي كار كند و تدريس كند نيز منبع درآمدي خواهد داشت اگر بخواهد از طريق صدا به جايي برسد بايد حتماً منتظر كنسرت باشد تا به درآمدي برسد اما همان طور كه آقاي انتظاري گفته اند انسان بايد در همه كاري بهترين باشد.

- نقش امكانات تا چه حد  است و آيا اطلاع رساني براي جذب بيشتر افراد صورت گرفته است يا خير؟

امكانات بيشتر براي گروه كر ما جنبه حمايت از طرف دانشگاه را دارد كه البته بسيار از ما حمايت مي كند اما براي خود گروه امكانات چندان زيادي لازم نيست. زيرا ساز افراد صدايشان هست كه هميشه همراهشان مي باشد.

در درون دانشگاه نيز اطلاع رساني بيشتر با هدف جذب بچه‌هاي علوم پزشكي بوده است و در بيرون هم قصد راه انداختن گروهي را دارم تا بيرون از دانشگاه نيز فعاليتي داشته باشم.

- آيا قطعه‌اي را از آقاي انتظامي گرفته ايد تا اجرا كنيد و هم چنين بفرمائيد بيشتر روي چه اشعاري كار مي‌كنيد؟

نه. اما قطعات روز واقعه را قصد داريم كار كنيم. هم چنين آلبوم جديد اعتراض را كار مي‌كنيم، بوي پيراهن يوسف را كه از ايشان بوده و كار كردم بسيار با استقبال روبرو شد كه البته اين استقبال هميشگي است. اشعار شاعر خاصي را نيز كار نمي‌كنم. گاهي اوقات شعرهاي فروغ فرخزاد را به صورت تك نفره كسي با پيانو مي نوازد و ديگري آن را به صورت تحت اللفظي مي‌خواند.

-آيا الگوي خاصي را در اين راه دنبال مي‌كنيد و هم چنين بفرمائيد بهترين فرد از نظر شما در آهنگسازي و صدا كيست؟

الگوي خاصي را كه دنبال نمي‌كنم، زيرا آهنگسازي مسیر خود را دارد، اما در نوازندگي پيانو كه ساز تخصصي من است، كارهای باخ را مي پسندم و هم چنين كار رهبري را، زيرا هدايت گروهي را بر عهده دارم. بهترين و كاملترين صدا، آقاي حسين سرشار است. در پاپ نيز كارهای آقاي محمد نوري را بسيار مي‌پسندم.

- شيرين‌ترين لحظه  كاري شما (موسيقي) كدام لحظه بوده است؟

اجراي بم كه بدون آگاهي قبلي بود، اما در عرض يك هفته اجراي بسيار زيبا و عالي کردیم كه با استقبال فراوان روبرو شد.

- آيا براي شركت در جشنواره بين‌المللي فجر معياري را مشخص مي‌كنند؟

خير. زيرا تكرار مي‌شود و مرتب معيارها را تغيير مي دهند و يكسان نيستند.

- چه آينده‌اي را براي گروه خودتان و البته موسيقي پيش بيني مي‌كنيد؟

به نظر خوب مي رسد. در همه دانشگاه‌ها گروه كر تشكيل مي شود. گروه كر دانشجويي. هنگامي كه بعد از بيست روز اولين اجرا را داشتيم همگان تحسين كردند و هدف من نيز اين بود. زيرا مي دانستم دانشجو به دليل جديت فعاليت بيشتري دارد. سپس در جشنواره دانشجويان علوم پزشكي با اختلاف بسيار اول شديم و قطعات سنگيني اجرا كرديم. هدف من نيز اين بود كه بهترين گروه ايران شویم و هم چنين حضور در جشنواره بين المللي فجر كه گروه‌هاي شناخته شده بسياري در آن فعاليت‌ دارند. گروه ما نيز مطمئنا آينده‌ي خوبي پيش روي دارد البته علي رغم هماهنگي كمي كه به خاطر تغييرات مداوم در آن وجود دارد اما به اين گروه اطمينان دارم.

- در مقابل هر كلمه كه مي‌گويم اولين احساسی را كه داريد بدون معطلي بيان كنيد.

بچه: سادگي      زندگي: حركت                 تنبك: رسم         پاپ: مردمي        ساز: علاقه

كر: معلم خواني، هم صدايي          شجريان: صداي ماندگار                 محبوب: اپرا

پيانو: علاقه من                سبز: آرامش       رنگ: سبز

ريم DJ: نمي شناسم  دانشجو: علم         پزشكي: عشق                افتخاري: نمي‌دانم            نوري: صداي قوي                     سرشار: استاد         مصاحبه: سنت          

- و حرف آخر:

يك امر خيلي منفي كه در دانشگاه پزشكي جا افتاده، افسردگي است كه دانشجويان آن را به دليل فشار زياد درس‌ها احساس‌مي‌كنند. به‌هرحال هر كس به جايي مي خواهد برسد بايد سختي بكشد. موسيقي به انسان آرامش مي دهد. هم چنين ازدواج. اين ازدواج به انسان انرژي بسياري مي دهد و من خودم بسيار آن را احساس مي كنم و دغدغه ندارم و كاملا آرامش دارم وقتي در ؟؟ هستم احساس خامي دارم يك نوع انرژي بسيار كه از خواندن و تمرين و با هم بودن به ما وابسته به من دست مي‌دهد. احساس حركت و شادابي وقتي فراخواني مي دهيم شعري را نيز در آن جا مي دهيم ؟؟ كه با آن احساس تولد دوباره مي كنيم، احساس شروع دوباره، دوباره تجربه كردن، دوباره روحيه گرفتن

 

«ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم موجيم كه آسودگي ما عدم ماست»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:12  توسط مسئول سایت  | 

تاریخچه موسیقی رپ:

موسیقی رپ به طور كلی در میان مردم افریقا و سیاهپوستانی كه در آمریكا به‌دنیا آمده‌بودند پا به عرصه وجود گذاشت. منشأ پیدایش آن را می‌توان از غرب افریقا كه در آن قبیله نشینها با احترام زیادموسیقی «مردان سخن» را اجرا می كردند، دانست. بعدها، با انتقال بردگان به آمریكا، موسیقی آنان با موسیقی آمریكایی درهم آمیخت. یكی دیگر از سرچشمه‌های موسیقی رپ، شكلی ازداستانهای عامیانه مردم جامائیكا است كه به «توست ها» معروف است. این «توست ها» نقالیهایی بودند كه به همراه ریتم به  داستانها می پرداختند. بیش از صد سال بعد، موسیقی رپ و رپ‌سرایی به صورت هنری كوچه بازاری درآمد. درست همانند DOO-WOP. این موسیقی نیز در دهه پنجاه در گوشه و كنار حیاط مدرسه‌ها و خیابانها رواج یافت. این نوع از موسیقی به آرامی در میان جوانان سیاهپوست نیویورك، واشنگتن و فیلادلفیا محبوبیت بدست آورد. آوازهای رپ اولیه به صورت داستانهای غلوآمیزی بودند كه خوانندگان، آنها را علیه دیگر خوانندگان می‌سرودند. این موسیقی در سال 1974 به صورت ضیافتهای آپارتمانی درنیویورك اجرا می‌شد. باموفقیت مالی آلبوم rappers delight كه اولین آلبوم در تاریخ موسیقی رپ بود و توسط گروه sagar hillgany درسال 1979 روانه بازار شد، كمپانیهای بزرگ ضبط موسیقی توجه خود را روی این صنعت نوظهور موسیقی متمركزكردند.

پس از آن در زمان اندكی گروههایی مانند lcet و n.w.a. pablicenemy پا به عرصه ظهور گذاشتند.

اكنون با گذشت بیش از بیست‌سال از ظهور اولین آلبوم موسیقی رپ این سبك موسیقی هنوز هم در میان اقشار مردم از محبوبیت بالایی برخوردار است. اما سبك وسیاق موسیقایی، بدون انتقادهایی كه باخود دارد، چیزی كاملاً بی‌ارزش است. در دهه هشتاد بسیاری از آهنگهای رپ به بیان معضلات و سختیهای زندگی زاغه نشینی، هشدارهایی درباره موادمخدر و شهوت پرستی می‌پرداختند. این موضوعات باعث شد كه والدین از این بترسند كه مبادا این نوع موسیقی كودكانشان را به خشونت و اعمال غیرقانونی سوق دهد. خوانندگان این سبك از موسیقی منكر این نیستند كه موسیقی رپ با صراحت درباره موضوعات ناخوشایندی از قبیل سیاست، نژادپرستی، معضلات ‌اجتماعی ، موادمخدر و... صحبت می‌كنند، اما استدلال آنها این است كه تمام مردم از نعمت الهی منطق و عقل بهره‌مند ند و هر انسانی می‌تواند خوب را از بد، پاك را از ناپاك و ظلمت را از نور تشخیص دهد. بنا به استدلال آنها ، هواداران این موسیقی به كمك عقل و منطق می‌توانند بین درست و نادرست تفاوت قائل شوند و با لمس نزدیكتر ناملایمات وپلیدیهای زندگی اجتماعی و روزمره بتوانند با آگاهی بیشتر بین جاده مرگ آفرین انحراف و جاده هموار روشنایی تفاوت قائل شوند.

از آلبوم «بی نهایت ترانه خیلی خوب»

It’s ok

It’s a broke day but everything is ok (it’s ok)

I’m up all night, but everything is alright (It’s alright)

It’s a rough week, and I don’t enough sleep (I can’t sleep)

It’s along year pretending here (belong here)

It’s broke day but everything is ok (It’s ok)

I’m up all night, but everything is alright (It’s alright)

It’s a rough week, and I don’t get enough sleep (I can’t sleep)

It’s along year pretending I belong here (belong here)

 

خیلی خوبه

امروز روز بی پولیه، منتها همه چیز خوبه (خیلی خوبه)

تموم شب بیدار بودم، منتها همه چیز رو به راهه (رو به راهه)

این هفته، هفته سختیه و به اندازه كافی نخوابیدم (نمی‌تونم بخوابم)

امسال سال درازیه، وانمود می‌كنم كه مال اینجام (مال اینجام)

امروز روز بی‌پولیه، منتها همه چیز رو به راهه (رو به راهه)

این هفته، هفته سختیه و به اندازه كافی نخوابیدم (نمی‌تونم بخوابم)

امسال سال درازیه، وانمود می‌كنم كه مال اینجام (مال اینجام)

عنایت اله هادیزاده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:10  توسط مسئول سایت  | 

شعر

سرمای سیاه

در آن سرما

و چه سرمايي بود

آسمان خون‌آلود

برف وباران

همچون گرزگران بر سر طفل فقير

و در آن وحشت سرد

فرياد مي‌زد:

«آدامس يه دونه بخريد»

چه كسي حس كرد

دردش را

سوز فريادش را

رنج جانكاه نگاهش را

چه كسي پرسيد؟

اين كودك

اين آب روان

در آن سرماي سياه

به چه مي انديشد؟

چه كسي پرسيد:

كه در اين فرياد چه رازي خفته است

 پدري هم دارد؟

مادري با نگراني چشم دوخته به ديدار جگر گوشه خويش؟

يا كه اوجايي دارد

كه پس از خستگي جان فرسا

اين شب تيرة خود را برساندبه سحر

يا كه بايد

گوشة ديواري،

در خيابان

يا شايد زير پلي

زير آن برف وباران

رختخوابش شود برف سپيد

راستي چه فرقي است ميان كودك

كودك سير، پراحساس، پرعشق

كودك تنها و غريب

آري

چه گناهي دارد؟

شايد گناهش اينست

پدرش معتاد است.

مادرش بيمار است

نان مي خواهند

زندگي

عشق

 ذره‌اي حس محبت

در دل انسان نيست

چه غمي دارد

گم شدن احساس

در دل انسانها

آسمان خون آلود

برف وباران

همچون گرزگران

و چه سرمايي بود!

فائزه زهتاب

 

بلورين قلب

از جذامي هاي عاشق از چه پروا مي‌كني

عشق من روز و شب پيوسته حاشا مي كني

خوب مي دانم، نمي انم تو را و عشق را

بهر من اي مهربان حل معما مي كني

يك بلورين قلب دارم بين سينه مال تو

بهر بشكستن چرا اين پا و آن پا مي‌كني

تير مژگانت مرا اي مهربان صد زخم زد

بر سر مردار من كار مسيحا مي كني

حياتي

 

«براي جانبازان شيميايي – سوختگان وصل»

 

در مدرسه تفريح ندارد                    شرحي است كه تشريح ندارد

با چفيه و پوتين، شب وزاري               در مدرسه تفريح ندارد

«لبيك» به لب هاش شكرنوش            پرشهد شهادت، پر آغوش

رگ رگ به ضيافتگه خورشيد               همدوش و غزل نوش و غزل نوش

 

مي رفت و مي آمد تب پيوند              تكرار جرس ها، گل لبخند

بر جاده پر آيه شب بو                   از فاصله پرحوصله هرچند

 

مي خواست بماند قلمش، سرخ             بر جاده بماند قدمش سرخ

اقرار كند بر خط خونبار                    همواره بماند عدمش سرخ

 

مي رفت و قدم ها ز پي اش گم             بي چكمه ولي غرق تبسم

مي رفت و به لب سوره توحيد           فتانه شب هاي تهاجم

 

كوه و كمر و سلاح و سنگر                از خانه مگو، مگو برادر

از رفتن لاله ها بگوييد                  با ما ز خواهر و ز مادر

 

در مدرسه تفريح ندارد                شرحي است كه تشريح ندارد

با چفيه و پوتين شب و زاري            در مدرسه تفريح ندارد

زينب هاديان   

 

واقعيت

دوست دارم پرواز را

آغاز آواز را

شور و شوق نخستين گام

دوست دارم لالايي يار را

نعمه هاي ساز را

گرماي نوازشهاي خيال را

دلم مي خواست مي بستم چشمهايم را

تاببينم آنچه هست و ببينم آنچه نيست

دلم مي خواست باشد بالي از جنس رويا

تاپر بكشم به شهري زيبا

به شهري پر از عين و شين و قاف

به شهري پر از گلهاي باز

به شهري عاري از من، تو، او ، آن

به شهري پر از ما

ولي اينجا جادة واقعيت است

و بايد رفت با چشماني باز

تا آخرين سنگلاخ

شهريار شهر تنهايي

حميد عطايي دهكردي

 

خورشيد عشق و ايمان

باران رحمتت را يا رب ببار بر ما                                            يا رب اجابتي كن ما را تو اين تمنا

در سينه‌ها خدايا شمعي ز عشق افروز                                تا آنكه نور عشقت دلها كند مصفا

بي عشق، دل كه دل نيست در سينه عطر گل نيست           عاشق  نما الهي در سينه‌ها دل ما

با عشق بارالها دل خانه خدا كن                                          تا عشق تو بشويد از سينه كينه‌ها را

بر خلق خود خدايا تنها تويي پناهي                                     غير از تو از كه خواهد بخشايش خطاها

جز چشم خلق عاشق ناديده كس خدا را                              از چشم كس بپوشان اين مظهر تماشا

چون شمع عشق جانان در دست گيرد عاشق                       هر جا بطي نمايد صيد تو راتماشا

خورشيد عشق و عرفان بر دل اگر بتابد                                 بيند خداي خود را عارف در آن تجلي

يا رب به جام عشقت مستي ببخش بر خلق                        تا بر مقام آدم بال و پرش شود پا

الهام شعر پيمان شكي ندارم از تو                                      از آنكه جام عشقت درويش كرده شيدا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:9  توسط مسئول سایت  | 

فلسفه خط میخی

به نظر محققان خط شناس، نوشتن هر چیز باید با استفاده از سی علامت امكان پذیر باشد. مثلاً 26 حرف الفبای لاتین امكان نوشتن همه‌ی آواهای زبان‌های مربوطه را نمی‌دهد.

یكی از ویژگیهای مشترك خط میخی، هیروگلیف و چینی آن است كه هر سه می توانند هجاها را آوانویسی كنند، بنابراین خواندن آنها مستلزم آشنایی با تعداد زیادی علامت یا حرف است.  اما خط میخی فارسی دریك كه از خطوط قدیمی بین‌النهرین مشتق شده بود، در كنار خطوط عیلامی،آسوری و بابلی ذكر شده و این، خواندن خط فوق را ساده‌تر می ساخت. علاوه بر آن، سه زبانه بودن كتیبه‌های هخامنشی نشانه‌ی انطباق پذیری این زبان است.

اما مراحل خواندن خط میخی از این قرار است:

در 1621م. پیترو دلاواله سیاح ایتالیایی در بازدیدی كه از كتیبه‌های كاخ پرسای ( تخت جمشید) داشت چندعلامت میخی را یادداشت كرد و با خود به اروپا برد. دلاواله حدس می‌زد كه این خط از چپ به راست خوانده می شود. در 1674 میلادی كنت كایلوس صورت گلدان مرمری را كه دارای سه خط میخی (فارسی دریك ، عیلامی  و بابلی) و یك خط مصری قدیم بود منتشر ساخت. در 1765 كارستن نیبور، محقق آلمانی، با به خطر انداختن جان خود رونوشتهایی از كتیبه‌ی بیستون تهیه كرد و تعیین نمود كه الفبای خط میخی فارسی دریك 42 علامت دارد. در سال 1802رونوشت های نیبور به دست پروفسور گئورگ فردریش گروتفند (1853-1775) رسید. او با مطالعه‌ی این نتایج دریافت که تعدادی حروف در پی هم كلمه‌ای را تشكیل داده‌اند كه آن كلمه  مکرراً ذكر شده است. گروتفند حدس زد این كلمه‌ی پركاربرد باید به معنی شاه باشد. لازم به ذكر است كه گروتفند زبان اوستایی را می‌دانست.

در همان سال، بورنوف فرانسوی حروف خط میخی رابطور كامل مشخص كرد و مونتر دانشمند دانماركی دریافت كه این خط یك خط سیلابی یا هجایی است. پس از این یافته‌ها، 4 دانشمند به نامهای راسموس كریستین اراسك، اوژن بورنوف، كریستین لاسن و هانری كرزیك راولین سون پژوهش‌ها را در اینباره پی گرفتند. وقتی كه ادوین نوریس دریافت خط دوم از خطوط سه‌گانه‌ی كتیبه‌ی بیستون خط عیلامی است، راولین سون (1895-1810) ژنرال و رییس انجمن سلطنتی آسیایی طرح‌هایی را با به خطر

انداختن جان خود از محل ترسیم كرد. آنگاه در 1833 همراه سه نفر دیگر مطالعه‌ روی آنرا آغاز كردند. راولین سون كه در 1826 افسر اطلاعات در ارتش هند بود و در آنجا زبانهای هندی، فارسی و عربی را آموخته بود، در 1851 توانست با استفاده از آن اطلاعات 112 سطر از كتیبه‌ی بیستون را ترجمه كند. با كشف رمز خط میخی و با كشف پیاپی كتیبه‌های دیگر تاریخ دوره‌ی هخامنشی تا حد زیادی روشن شد.

خطوط میخی فارسی قدیم متعدد هستند و ما یكی از آنها را- كه كاربردش بسیار بیشتر از بقیه‌ می باشد و تمام كتیبه‌های تخت جمشید به آن خط هستند ـ مورد مطالعه قرار خواهیم داد.

داریوش درویشی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:9  توسط مسئول سایت  | 

اتاق من

سر کوچه‌ از تاکسی‌ پیاده‌ شدم‌. اول‌ سایه‌اش‌ را دیدم‌ که‌ دراز افتاده‌ بود وسط‌ کوچه‌ و می‌آمد تا جوی‌ پهنی‌ که‌ پیش‌ پایم‌ بود. پای‌ تلفن‌ گفته‌ بود: « راحت‌ پیدام‌ می‌کنی‌، همه‌ جا امشب مهتابه!»
از جو پریدم‌ و رفتم‌ توی‌ کوچه‌. سایه‌ش‌ سُر خورد و کشید سمت‌ دیوار. چند قدمی‌ رفت‌، دنبالش‌ رفتم‌. سراپا سیاه‌ تنش‌ بود، صورتش‌ را نمی‌دیدم‌. پنجره‌ای‌ جایی‌ روشن‌ شد. تند کرد، خودم‌ را رساندم‌ پشت‌ سرش‌.
«تو بودی‌ بهم‌ زنگ‌ زدی‌؟»
«هیس‌!»
دستم‌ را گرفت‌ و کشید توی‌ دالان‌ تنگی‌ که‌ جایی‌ ته‌ کوچه‌ بود. دو طرف‌، دیوار راست‌ می‌رفت‌ تا بالا.
«هی‌، هی‌! چه‌ خبره‌؟»
«بیا!»
قد و بالاش‌ بلند بود، بی‌صدا انگار می‌دوید. فرز پیچید طرف‌ درگاهی ‌ساختمانی‌. آجرهای‌ دیوار را یک‌ آن‌ توی‌ تاریکی‌ دالان‌ دیدم‌. از درگاه‌ که‌ رد شدیم‌ چشم‌هام‌ هیچ‌ جا را نمی‌دید. دستش‌ فقط‌ گرم‌ بود، دور دستم‌.
پای‌ تلفن‌ گفته‌ بودم‌: «زندگی‌ برام‌ بی‌معنی‌یه‌، حوصله  هیچ‌ کاری‌ رو ندارم‌.»
نمی‌شناختمش‌، بار اول‌ بود زنگ‌ می‌زد. سلام‌ را جوری‌ گفته‌ بود که‌ نمی‌شد گوشی‌ را گذاشت‌. فرق داشت‌، با خیلی‌ها فرق داشت‌. گفت‌: «دلم‌ می‌خواد ببینمت.»
«باشه‌ یه‌ وقت‌ دیگه‌.»
«همین‌ امشب‌!»
«بی‌خیال‌ شو، حالش‌ نیست‌!»
«می‌خوای‌ بگی‌ هیچ‌ آرزویی‌ تو دنیا نداری‌؟»
«حالا که‌ چی‌؟!»
«بهم‌ بگو!»
«همیشه‌ دلم‌ می‌خواسته‌ یه‌ اتاق از خودم‌ داشته‌ باشم‌.»

از پله‌ها می‌بردم‌ بالا. پله‌ بود، خُردخُرد بالا می‌رفتیم‌، پام‌ مرتب‌ می‌خورد به‌ سفتی‌ پله بالایی‌، بلندتر از پله‌های‌ معمولی‌ بود. توی‌ هوا هم‌ دود بود انگار، غلیظ‌ می‌شد، می‌چسبید به‌ پوست‌ صورتم‌، گردنم‌. زیر پام‌ چند بار خالی‌ شد، پله‌ پایین‌تر بود. توی‌ هوا دست‌ کشیدم‌ تا نرده‌ای‌، دیوار را بگیرم‌، نبود.
دستم‌ را می‌کشید و دنبالش‌ می‌رفتم‌، ساق پام‌ خورد به‌ لبه ‌ پله‌، بلندتر بود. هم‌اندازه‌ نبودند پله‌ها. یک‌ آن‌ جایی‌ بالا سرمان‌ روشن‌ شد و رفت‌. لکه ‌ سفیدش‌ پشت‌ پلکم‌ ماند، چیزی‌ ندیده‌ بودم‌. تندتر کرده‌ بود و جلوجلو می‌رفت‌.
هیچ‌ جا نچرخیدیم‌، نیم‌دور هم‌ نزدیم‌، پله‌ها یک‌سر می‌رفت‌ بالا. بالا سرمان‌ دوباره‌ جایی‌ روشن‌ نشد، نفسم‌ بالا نمی‌آمد، غلیظ‌ چسبیده‌ بود ته‌ سینه‌ام‌، منتظر پاگرد بودم‌. تلوتلو خوردم‌، دو پله‌ یکی‌ می‌رفت‌ بالا، زانوم‌ خورد به‌ جایی‌، سرم ‌هم‌ خورد. دستم‌ توی‌ دستش‌ سِر شده‌ بود، زق‌زق می‌کرد، داشت‌ می‌ترکید، داغ‌ بود، دست‌ خودم‌ نبود، چسبیده‌ بود به‌ تنم‌. خِرکش‌ پشت‌ سرش‌ می‌رفتم.
نفسم‌ می‌آمد و می‌آمد و نمی‌رفت‌ که‌ ایستاد، یکهو ایستاد. تمام‌تن‌ خوردم‌ به‌ تنش‌، نرم‌ و گوشتی‌ و گرم‌ بود، خیلی‌ داغ‌، چیزی‌ تنش‌ نبود انگار، بوی‌ آشنایی ‌داشت‌. روی‌ خیسی‌ تنش‌، سینه‌اش‌، سُر خوردم‌ و ولو شدم‌ پایین‌، لُختی‌ پاش‌ کنار لب‌هام‌ بود، لیموی‌ ترش‌، تمام‌ تنش‌ بوی‌ لیمو می‌داد. دست‌ کشیدم‌ روی‌ زمین‌، روی‌ پله‌ها نبودیم‌، رسیده‌ بودیم‌ جایی‌. قلبم‌ می‌کوبید، گرمی‌ پاش‌ از کنار صورتم‌ رفت‌، بازوم‌ افتاد روی‌ تنم‌، آرنج‌ به‌ پایین‌ِ دستم‌ نبود، بازوم‌ می‌پرید، می‌خواستم‌ فقط‌ بخوابم‌. درِ گوشم‌ انگار گفت‌: «اینم‌ اتاق!»

آفتاب‌ پهن‌ بود وسط‌ اتاق. پنجره‌ را که‌ باز کردم‌، جرجرش‌ هنوز توی‌ اتاق نپیچیده‌ بود که‌ تاق صاف‌ دراز شد کف‌ِ اتاق و من‌ تا به‌ خودم‌ بحنبم‌ زیر تاق صاف‌ دراز شدم‌ و داشت‌ دوباره‌ خوابم‌ می‌برد که‌ یادم‌ افتاد پنجره‌ را تازه‌ باز کرده‌ام‌. حالا که‌ من‌ و تاق دراز شده‌ بودیم‌ کف‌ِ اتاق، پنجره‌ را اگر نمی‌بستم‌ خیلی‌ سرد می‌شد.
تاق را که‌ پهن‌ شده‌ بود روی‌ تنم‌ لوله‌ کردم‌ و پا شدم‌ و سر و ته‌ش‌ را گرفتم‌ و تاش‌ کردم‌ و گذاشتم‌ کنار دیوار. خم‌ شدم‌ و چروک‌ تاخوردگی‌ها را با کف ‌دست‌ صاف‌ کردم‌ و سرم‌ را که‌ بالا آوردم‌ چیزی‌ توی‌ تنم‌ افتاد پایین‌ و دیوار روبرو و دوتا کناری‌ تا خورد و مچاله‌ شد و همین‌طور می‌آمد پایین‌ تا رسید به‌آخرش‌، پایین‌ِ پایین‌.
«زود بگو، فکر نکن‌، دوست‌ داری‌ الان‌ چند سالت‌ باشه‌؟ بجنب‌، بجنب‌! گوشی‌ رو قطع‌ می‌کنم‌، ها!»
می‌گفت‌: «اگه‌ بری‌ اون‌ پایین‌، پایین‌ رفته‌ باشه‌ پایین‌تر چی‌؟ چی‌ کار می‌کنی‌؟»
«دیدی‌! دیدی‌ جا موندی‌! الان‌ تو رو تا می‌کنم‌ می‌ذارمت‌ پشت‌ آینه‌؟»
«مچت‌ رو گرفتم‌، مچت‌ رو گرفتم‌! مچاله‌ برای‌ چی‌ بشی‌، بیا بالا! من‌ اینجام‌، دستم‌ رو بگیر!»
می‌گفت‌: «یه‌ روز یکی‌ می‌ره‌ پنجره‌ رو باز کنه‌ جرجرش‌ هنوز تو اتاق نپیچیده ‌که‌ من‌ از راه‌ می‌رسم‌.»
«لوله‌ت‌ می‌کنم‌، می‌ذارمت‌ زیر بغلم‌! با خودم‌ می‌برمت‌! نمی‌ذارم‌ چروک‌ بشی‌! یعنی‌ تو هیچ‌ آرزویی‌ نداری‌؟»

چشمم‌ را که‌ باز کردم‌ خوابیده‌ بودم‌ روی‌ تاق که‌ تاشده‌ کف‌ اتاق بود و جم‌ نمی‌خورد، جم‌ نخوردم‌. پنجره‌ له‌شده‌ و پخ‌ بود، پایین‌ِ پایین‌، پنجره‌ نبود، نمی‌شد بازش‌ کرد، بست‌. پنجره‌ را باید می‌بستم‌، اتاق سرد می‌شد. تکانی‌ دادم‌ به‌ خودم‌ و پنجره‌ هم‌ صاف‌ شد با من‌، سوراخش‌ بود، لته‌ها را باید می‌گذاشتم‌ سرجا تا بشود پنجره‌ را بست‌. پیداشان‌ نمی‌کردم‌.
سه‌تا دیوار پخ‌ بود، لته‌ها زیرشان‌ بود لابد، یا زیر تاق بود، تاشده‌ کنار جایی ‌که‌ قبلش‌ دیوار بود. یخ‌ کرده‌ بودم‌، پنجره‌ باز بود، تاق پایین‌ بود، سه‌ تا دیوار هم‌ نبود. دیوار چهارم‌ را دیر دیدم‌، در چسبیده‌ بود وسطش‌. اولش‌ دستگیره‌ را دیدم‌ ولی‌ بعد از جلو نبود، نقش‌ چوب‌ بود، پیچ‌ و واپیچ‌، تیره‌ و روشن‌، توی‌ هم ‌می‌رفت‌ و از هم‌ باز می‌شد، زبانه‌ می‌کشید و حلقه‌حلقه‌ بالا می‌رفت‌ و باز برمی‌گشت‌ تو خودش‌. سرش‌ را بالا گرفته‌ بود لای‌ دود، با چشم‌های‌ نیم‌بسته‌ و گردن‌ کج‌، گوشی‌ تلفن‌ دستش‌ بود، حلقه ‌ سفیدِ انگشت‌ کوچکش‌ برق می‌زد، کلاه‌ سرش‌ بود، حصیری‌ و بزرگ‌، می‌دوید، با تلفن‌ حرف‌ می‌زد و می‌دوید، برمی‌گشت‌ و اشاره‌ می‌کرد بروم‌ دنبالش‌. کلاه‌ از سرش‌ افتاد، موهاش‌ توی‌ باد پخش‌ شد توی‌ صورتم‌، خواب‌ دم‌ صبح‌، یاس‌ بنفش‌، آب‌!
هایی‌ کشیدم‌ بلند، بلند، کش‌ آمد و دراز شد و از پنجره‌ رفت‌ بیرون‌، سرفه‌ام ‌گرفت‌، به‌ خس‌خس‌ افتادم‌، ریه‌هام‌ داشت‌ می‌ترکید.
«می‌خوای‌ یه‌ قصه‌ برات‌ تعریف‌ کنم‌؟»
نفسم‌ برگشت‌ سرجاش‌، تو اتاق. بَسم‌ بود، هیچ‌ چیز نمی‌خواستم‌. برگشتم‌ در را باز کنم‌ و از اتاق بزنم‌ بیرون‌. در برگشت‌ تو صورتم‌ و چسباندم‌ به‌ دیوار. دیوار نبود، پخ‌ شده‌ بود و پایین‌، کف‌ اتاق بود. کف‌ اتاق دراز شده‌ بودم‌.
برگشتم‌ در را باز کنم‌ در برگشت‌ تو صورتم‌، زودتر دراز شدم‌ کف‌ اتاق، اتاق نمی‌خواستم‌، می‌خواستم‌ بروم‌. در چسبیده‌ به‌ نک‌ دماغم‌ هیسی‌ کشید و رد شد و جفت‌ شد با دیواری‌ که‌ نبود و من‌ یک‌ آن‌، فقط‌ یک‌ آن‌ تو دلم‌، آن‌ عقب‌هاش‌ کمی‌ غنج‌ زد. وقتی‌ در دوباره‌ روی‌ پاشنه‌ چرخید، من‌ که‌ از خوشی‌ِ غنج‌زدن‌ دلم‌، نک‌ دماغم‌ بالا آمده‌ بود از درد فریادم‌ رفت‌ به‌ آسمان‌ بالای‌ سرم‌ و آبی‌ را دیدم‌ و جابه‌جا سفیدهای‌ پنبه‌ای‌ تپلی‌.
«تو گرگ‌ شدی‌!»
«یه‌ بار دیگه‌ جر بزنی‌، می‌رم‌ به‌ داداشم‌ می‌گم‌ ها!»
«من‌ اول‌ چشم‌ می‌ذارم‌.»
«قبول‌ نیست‌، تو سوختی‌!»
پل‌ دماغم‌ تیر می‌کشید. در هنوز بسته‌ بود، اگر نفسم‌ را توی‌ سینه‌ حبس‌ می‌کردم‌ شاید می‌شد، دستگیره‌ را نمی‌دیدم‌. به‌ خس‌خس‌ افتاده‌ بودم‌، جناغ‌ سینه‌ام‌ داشت‌ جر می‌خورد. زانو و ساق پام‌ می‌لرزید، پیر شده‌ بودم‌ شاید.
«دلم‌ می‌خواد از خوشی‌ پرواز کنی‌!»
می‌گفت‌: «تو کاری‌ به‌ این‌ کارها نداشته‌ باش‌! همه‌ش‌ با من‌!»
می‌گفت‌: «پنجره‌ رو جوری‌ بازش‌ می‌کنم‌ که‌ دیگه‌ نتونی‌ ببندیش‌.»

آن‌ طرف‌ِ چهارچوب‌ در، توی‌ تاریکی‌ِ بیرون‌ اتاق، سر سرخ‌ سیگاری‌ شاید، گُر گرفت‌ و لحظه‌ای‌ بود و نبود و باز تاریکی‌. چشمم‌ را بستم‌ و باز کردم‌. سرخی‌، ته‌ تاریکی‌ بود و رفت‌. نرفتم‌، برگشتم‌ نشستم‌ وسط‌ اتاق، دستم‌ را گذاشتم‌ روی‌سینه‌ام‌. سرم‌ را بالا گرفتم‌، پنجره‌ راست‌ شد. پنبه‌های‌ سفید گوشتالو بالای‌ سرم‌ آویزان‌ بودند، با داد و فریاد به‌ هم‌ می‌پریدند، بازی‌ می‌کردند، می‌خندیدند و شلپ‌ شلپ‌ِ آب‌ می‌آمد. صورتم‌ خیس‌ شد. به‌ هم‌ آب‌ می‌پاشیدند. قلمبه‌ای‌ ابر پیش‌ چشمانم‌ شکل‌ و واشکل‌ شد، نک‌ زبانم‌ را بردم‌ جلو و نرمه ‌ گوشش‌ را لیسیدم‌. تپل‌ِ پنبه‌ای‌ دیگری‌ صاف‌ آمد نشست‌ سر شانه‌ام‌. دلم‌ غنج‌ زد، همین‌ جلوجلوها، گذاشتم‌ غنج‌ بزند، باز غنج‌ بزند و نگاهم‌ رفت‌ تا آبی‌ بالای‌ سرم‌.
می‌گفت‌: «پنجره‌ رو می‌گذاریم‌ وسط‌ دیوار که‌ یک‌ روز بازش‌ کنیم.»

 

*فرهاد فیروزی متولد ۱۳۴۳ است و در تهران زندگی می‌کند. سال‌هاست می‌نویسد اما کتاب چاپ نکرده است. فیروزی در تحریریه مجله  کارنامه در دوره اول نیر فعال بود و تعدادی از داستان‌ها و مقاله‌های او در این مجله منتشر شده است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:8  توسط مسئول سایت  | 

درسوگ استاد نثرفارسی، شاهرخ مسكوب

همان نام باید كه ماند بلند                    چو مرگ افكند سوی ما بر كمند

كه كس در جهان جاودانه نماند              به گیتی به ما جز فسانه نماند

شاهرخ مسكوب، اندیشمندی فرهیخته و نویسنده ای چیره دست بود كه كار را ازشاهنامه فردوسی آغازكرد. نمونه ژرفای اندیشه و پایگاه فكری پژوهش ها و نثر زیبا و ممتاز او را درهمان آثاری كه ابتدا منتشر كرد می بینیم. بعدها كه به پختگی بیشتر و بیشتر رسید، «مقدمه ای بر رستم و اسفندیار» را در سی و شش سالگی، «سوگ سیاوش» را در 46 سالگی و «در كوی دوست» را در 53 سالگی منتشر كرد. آخرین اثری كه در ایران از او دیدیم، كتاب مرتضی كیوان است. در كارنامه ترجمه های او آثاری از تراژدی نویسان یونان و جان اشتاین بك دیده می شود. آقای سیروس علی نژاد در مورد شاهرخ مسكوب اینگونه سخن می گوید « پس از سال های پرتب و تاب جوانی كه چندی او را به فعالیت حزبی واداشت، خود را از بند حزب و طبقه و گروه و دسته رها كرد و فارغ از تعلقات فریبنده سیاسی، چپ و راست را به خودشان واگذاشت و اندیشمندی را اختیاركرد كه متاعی است كمیاب» در دو چیز ممارست می ورزید. زبان و تفكر، و این امتیاز او بر بیشتر روشنفكران هم زمانش بود؛ و ادبیات مركبی بود كه او زبان و افكارخود را بر آن سوار می كرد تا هنر و حرف های خود را با مخاطبانش در میان نهد. در تاریخ، هرچند به تاریخ معاصر توجه داشت اما تا پیش از تاریخ رفته بود. جایی كه از اساطیر سر در می‌آورد. كارش چه در ترجمه و چه در تألیف، از پژوهش در اساطیر آغاز می شد. پرداختن به اساطیر از سر تفنن نبود. وجوهی از زندگی انسان معاصر را در آن می یافت و به بیانش می پرداخت. حماسه، عرصه ای كه امكاناتش حد نداشت و در آن آرزوهای آدمی را برآورده می كرد، آرزوهایی كه درزندگی اجتماعی برآورده نمی شود. رویكردش به شاهنامه اما از نوع  برخورد اهل فضل و ادب نبود، چیزی دیگر در آن می یافت.

«مقدمه بر رستم واسفندیار» و «سوگ سیاوش» گواه این جستجو و یافتن است. فردوسی و شاهنامه، او را از همان برخوردهای اول به خود جذب كرد و در متن پریشان و پرآشوب تاریخ ایران كار او را بس سترگ و بی همتا نشان می دهد. تحلیل او از اساطیر، افسانه ها و داستانها از سطحی كه تا آن روز در ایران بود و شاید از آنچه تا امروز هم هست، فراتر می رفت. از جهان مدرن سر در می آورد و نگاه خواننده را از عمق گذشته های دوردست باز می تاباند و به جهان امروز می افكند. در آثارش، جز آنكه به علائق ادبی خود می پرداخت به امر مهمتری نیز توجه داشت. تاریخ و زبان، دو وجه بارز ملت ما با ملل دیگر، چیزی كه بعدها نگاه فلسفی او را برمی انگیخت و به ملیت و زبان می رسید. در تفكر هم به راه تجرد می رفت. مفاسد تمدن را می شناخت و با این همه می دانست كه این تمدنی است كه دنیا را تسخیركرده و یگانه راه مقابله با آن پناه بردن به خود آنست نه پناهنده شدن به سنت. ناگزیر، باید ابزار تمدن را شناخت، به آن نزدیك شد، آن‌را به دست گرفت و با آن كنار آمد.

« آنگاه كه مردی به بهای زندگی خود حقیقت زبانش را واقعیت بخشید، دیگر مرگ سرچشمه عدم نیست، جویباری است كه در دیگران جریان می یابد»

«ازسوگ سیاوش در مرگ و رستاخیز(خوارزمی، 1350)»

شاهرخ مسکوب ازنگاه دوستان، روشنفكران ونویسندگان

داریوش شایگان: « اگر بخواهیم تیپولوژی شاهرخ را روشن كنیم، باید بگویم كه شاهرخ یك فرد حماسی بود. شاهرخ شبیه قهرمانان حماسه بزرگ شاهنامه بود. شبیه نبود. اصلاً خودش همین طوری بود. من هر وقت یاد او می افتم، بی درنگ یاد ادبیات و یاد جمله ای در نمایشنامه «هنری پنجم» شكسپیر كه می گوید«همه حس می كردند حضورش را» می افتم»

كامران فانی، مترجم:« بر جان آرزومند شاهرخ مسكوب در سراسرعمرش، سه آرمان متعالی در هم تنیده حكم فرما بود: عشق به عدالت، عشق به حقیقت و عشق به اخلاق و این همه در چشم انداز گسترده مرگ رستاخیز. عجیب است كه این هر سه عشق آرمانی او در یك واژه قدیم ایرانی، اشه اوستایی  یا آرته پارسی باستان نهفته است كه اساسی ترین مفهوم كلیدی برای شناخت فرهنگ ایرانی است. اعتلا و شكوه تمدن ها و زوال و سقوط آنها در گرو این مفاهیم است»

مسعود بهنود، روزنامه نگار: «جای آنست كه به راستی قلم را در سوگ او بگریانم كه زبان فارسی با وجودش شیرین بود و او، شاهرخ عرصه این شطرنج. من جز در كلام احمد شاملو، به دوران معاصر، درنوشته هیچ قلمداری به اندازه نثر شاهرخ مسكوب جان ندیده ام. این به جد می گویم كه اگر كسی جان نثر فارسی را می شناخت، همو بود.»

حمید حیدریان

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:7  توسط مسئول سایت  | 

خاموشی طولانی در فیلم های كوتاه

این، سومین اردیبهشتی بود كه شاهد برپایی جشنواره فیلم كوتاه در اصفهان بودیم و البته این بار، دانشگاه اصفهان نیز سهمی را در نمایش این فیلم‌ها از آن خود كرده بود. اگرچه، این مهم توسط تالار صائب  دانشكده ادبیات- مكانی كه شاید هیچ‌گونه سنخیتی بین موضوع فیلم ها و رشته‌های تحصیلی و شاید هم تفكر دانشجویان- وجودنداشت، تحقق یافت(به قول آقای فرشاد فدائیان انتخاب این مكان سمبولیك و یا اجباری بود. اینجامخاطب كیست؟!)استقبال كم و تعداد محدود بینندگان از نتایج همین انتخاب شاید اشتباه بود. البته دلایلی را نیز می توان دراین رابطه عنوان كرد:

1-  فیلم كوتاه برای اقشار مختلف جامعه به عنوان یك فیلم و صنعت مستقل شناخته‌شده‌نیست

2- فیلم‌های انتخاب‌شده با فضای دانشگاه همخوانی نداشت ، درحالی كه بیشترین مخاطبان این دست فیلم ها را صاحبان صنایع و فیلمسازان فیلم‌های تبلیغاتی می توان عنوان كرد.

3- زمان نامناسب پخش فیلم ها

4- عدم هماهنگی حراست دانشگاه با مسئولین اجرایی، كه ورود افراد غیردانشجو و كارمند به محیط دانشگاه را با مشكل مواجه می‌ساخت(مخصوصاً برای خانمها)

5- تبلیغ و اطلاع‌رسانی بسیار كم توسط صداوسیما

البته قابل ذكر است كه مسائل گفته شده، محدود به همان دو روز پخش فیلم است، چرا كه در روز همایش(چهارشنبه 5/2/84) به لطف وجود فیلم‌سازان مطرحی چون دكتر احمد ضابطی‌جهرمی، محمدرضا اصلانی، فرشاد فدائیان، پیروز كلانتری و دیگر میهمانان، تعداد زیادی گرد آمده بودند. در این همایش، هر كدام از صاحبنظران به نكات قابل توجهی در زمینه سینمای مستند صنعتی اشاره كردند. از آن‌جمله، احمد ضابطی‌جهرمی. وی ملی ترین شكل هنر فیلمسازی را سینمای مستند می‌داند. او همچنین معتقد است كه هدف، طبقه‌بندی و جایگاه فیلم مستند را تعیین می‌كند. بر این اساس، او هفت طبقه بندی را به شرح زیر بیان می‌كند:

1-  مستند صنعتی-كارآموزی و آموزشی

2-  مستند صنعتی-پژوهشی

3-  مستند صنعتی-فرایندی

4-  اسپانسر برای تشخص فرهنگی

5-  مستند صنعتی تجرید شكل گرا

6-  مستند صنعتی ، ثبت فعالیتها واسناد تصویری درشكل گیری صنعت( فیلم «سنگ، آهن، اراده» ساخته محمدسعید محصصی كه جایزه بهترین فیلم مستند صنعتی را از آن خود كرد، از این دست می‌باشد. قابل ذكر است، فیلم «گل شبدر» ساخته بلال ملاحمزه نیز دیپلم افتخار دریافت‌كرد)

7-  مستند نمایش و توضیح نقش صنعت در تمدن و رابطه صنعت با سایر علوم

همچنین شادمهر راستین به بررسی تفاوت بین دیجیتال و آنالوگ، هم به عنوان یك ابزار و هم به عنوان یك تفكر پرداخت.

سیما توکلی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:7  توسط مسئول سایت  | 

آرمانشهر (مدینه فاضله)

آرمانشهر (Utopia) و آرمانشهرگرایی (Utopianism) چیست؟

1- واژه‌ی Utopia:

این واژه برای نخستین بار، توسط توماس مور (1535-1478م) وزیر هانری هشتم پادشاه انگلستان به كار گرفتهشد. توپیا یك واژه لاتین است و معنی آن «هیچ جا» میباشد. كلمه یوتوپیا را مترجمان ایرانی هر یك به شكلی به فارسی برگردانده‌اند؛ برخی برگردان ‌های این واژه را ببینیم:

شیخ شهاب الدین سهروردی: ناكجاآباد

خویی: كمال مطلوب، مدینه‌ی فاضله

بهاالدین پازارگاد: مدینه‌ی فاضله‌ی خیالی، در كتاب تاریخ فلسفه‌ی سیاسی

احمد آرام: اتوپیا، در كتاب فقر تاریخی گری اثر كارل ریموندپوپر

عزت الله فولادوند: كام شهر، در كتاب گریز از آزادی اثر اریش فروم

امیر حسین آریان پور: بی‌نام شهر، جامعه‌ی آرمانی، ناپدرام شهر، شهریور، خرم آباد، خیال آباد، شهر لامكان، در كتاب نقدهایی بر زمینه جامعه‌شناسی

در عربی، نخستین بار واژه‌ی آرمانشهر توسط حكیم ابونصر فارابی به صورت «مدینه فاضله» به كار گرفتهشد؛ از آن پس این نام دستخوش تغییر نگردید. چرا كه حكیم در كتاب خود از اقسام دیگر مدینه نیز یاد كرده است (مدینه‌ی ضروریه، بداله، خست، كرامت، ...) بنابراین در اصل واژه تغییری دادهنشدهاست. در فارسی بهتر است به جای واژه‌های بیگانه‌ی یوتوپیا و یا مدینه‌ی فاضله از واژه‌های آرمانشهر و آرمانشهرگرایی سود بجوییم.

2- مفهوم آرمانشهر:

آرمانشهر در اصطلاح، یعنی شهری كه دارای ساختاری سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، آموزشی و ... باشد كه بتواند حداكثر اعضای تابع خود را به حداكثر سعادت ممكن برساند. در واقع، نگارش آثار آرمانشهرگرایانه از این جهت نیست كه نویسندگان این آثار امیدوار به تشكیل چنان ساختاری در كشور خود ـ یا در سرزمینی دیگر ـ باشند؛ بلكه به قول افلاطون، این آثار به منزله‌ی الگویی هستند كه كشورها هر چه از آنها استفاده كنند بیشتر به هدف خود در سعادت شان می رسند.

آرمانشهرگرایی با افلاطون آغاز شد و فلاسفه‌ی دیگر چه در جهان اسلام و چه در غرب، به آن ادامه دادند. اینك به آرمانشهر پردازان مهم تاریخ فلسفه  می پردازیم.

3- آرمانشهر پردازان:

كتابهای زیادی در زمینه‌ی آرمانشهرگرایی وجود دارد كه به اختصار به آنها میپردازیم:

افلاطون (347-427ق م) Plato پدر فلاسفه، دو كتاب درباره‌ی آرمانشهرگرایی دارد كه اتفاقاً حجیم‌ترین این رسالت نیز می باشند: نخست رساله‌ی جمهور Ries Public و دوم كتاب قوانین laws می باشد كه آخرین اثر ایشان است و با فوت شان ناتمام مانده. در كتاب جمهور، افلاطون از پایان كتاب سوم پی ریزی یك آرمانشهر را آغاز می كند و در پایان كتاب هفتم به انجام می‌رساند، لازم به ذكر است كه كتاب جمهور به ده بخش تقسیم شده است و هر بخش را یك كتاب مینامند. به هر حال، در چهار كتاب مزبور در جمهور یك جامعه سوسیالیستی همسود COMMAN MEALTH پایه ریزی می شود. در كتاب قوانین از ابتدای كتاب چهارم تا پایان كتاب دوازدهم صرف توضیح و تشریح ساختن آرمانشهر می شود. البته كتاب دهم قوانین درباره‌ی آرمانشهر نیست. رساله‌ای موسوم به «تتمه‌ی قوانین» بدست آمده است كه در مورد اصالت آن تردید وجود دارد [رجوع كنید به جلد چهارم مجموعه آثار افلاطون ترجمه‌ی محمد حسن لطفی]. نگرش افلاطون در رسالهی جمهور بسیار آرمان گرایانه است ولی دیدگاهش را در قوانین تعدیل نموده و رساله‌ی قوانین تا حد زیادی واقع بینانه‌تر می باشد. پس از افلاطون، ارسطو  (322-384ق.م) كتابی به نام سیاست نوشت كه می توان آن را نقدی بر دو رساله‌ی افلاطون دانست در این كتاب، آرمان گرایی بیش از حد افلاطون نقد شده‌است و ارسطو طرح جامعه‌ی جدیدی را برای ما به نمایش می گذارد. كتاب ارسطو از كتابهای افلاطون واقع گرایانه تر است، اما كسی می تواند از آن بهره‌ی كافی ببرد كه ابتدا كتاب جمهور را خوانده باشد.

سنت اورلیوس آگوستین (430-354م) سومین آرمانشهرگرای مهم است. وی در كتاب شهر خدا به پی ریزی آرمانشهر می پردازد. به تبع اندیشهی مذهبی اروپا در قرون وسطی، كتاب مزبور نیز یك كتاب نیمه مذهبی، نیمه سیاسی است. وی در این كتاب مسیحیت را سلطنت خدا می نامد و آن را از هر نوع فسق و فجور بركنار می كند و در مقابل آن شهر زمینی را قرار می‌دهد كه به نظر او آلوده به فسق و فجور است.

حكیم ابونصر فارابی (950-873م) در حیطه‌ی فلسفهی اسلامی، نخستین فیلسوف سیاسی است. وی در كتاب آراء اهل مدینهی فاضله به آرمانشهرگرایی می پردازد و انواع گوناگون آرمانشهر را طبقه بندی می نماید. در مقدمه‌ای كه دكتر سید جعفر سجادی بر كتاب مزبور نوشته است، به كتابی تحت عنوان سیاسات اشاره می كند و آنرا به ابن سینا نسبت میدهد؛ كه البته نگارنده‌ی این سطور متأسفانه نتوانست به آن كتاب دسترسی پیدا كند.

در غرب جهان اسلام در اندلس (یا اسپانیای اسلامی)  ابن باجه اقدام به نگارش رساله‌ای آرمانشهرگرایانه كرد كه تدبیرالمتوحد نام دارد. این اثر نیز بیش از آنكه سیاسی باشد فلسفی است. اگر افلاطون معتقد بود كه فقط فرمانروای آرمانشهر باید فیلسوف باشد، ابن باجه تمام ساكنان آرمانشهر خود را از میان فلاسفه برگزیده است. در جهان اسلام غیراز اینان فرد دیگری به آرمانشهرگرایی توجه نشان نداده است.

دوباره به غرب می رویم. توماس مور كه پیشتر از او سخن راندیم در كتاب utopia به ساخت یک آرمانشهر پرداخته است. این كتاب طعنه‌ای بود به وضع سیاسی انگلستان آن روز؛ شاید از این جهت است كه او با شیطنت نامهای متناقض نما برای هر چیزی برگزیده است، از جمله شخصی كه به جزیره یوتوپیا سفر كرده و اینكه مشغول تعریف اوضاع آن جزیره برای نویسنده كتاب است، رافائل هیتلودی نام دارد. هیتلودی به معنای یاوه سرا می باشد. یوتوپیا نیز به معنی هیچ جا می باشد و این نامهای بی مسما جابه جای كتاب به چشم می خورند. از زمان توماس مور بود كه آرمانشهرگرایی به صورت یك بخش مستقل در فلسفه مطرح شد. فرانسیس بیكن در كتاب آتلانتیس جدید به این بحث پرداخت. آتلانتیس شبه قاره‌ای در اقیانوس اطلس بود كه به زیر آب رفت و نابود گردید. بیكن، آتلانتیس دیگری را فرض كرد و برای آن پایه‌های آرمانی نهاد و به این صورت آرمانشهر جدیدی خلق كرد.

سنت توماسو كامپافلا در سال 1602 و در حالیكه به جرم تلاش برای نجات ایتالیا از سلطهی اسپانیا در زندان بود به نگارش كتابی آرمانشهرگرایانه پرداخت. این كتاب كه شهر آفتاب نام دارد، یك جامعه‌ی سوسیالیستی را به تصویر می كشد كه كشیشان و روشنفكران، رهبران آن هستند و بر اساس قوانین طبیعت و آئین خرد هدایت می شوند.

جیمز هرینگتون (1677-1611م) در زمینه‌ی آرمانشهرگرایی كتابی به عنوان اوسئانیا نوشته است كه به فارسی ترجمه نشده است و مولف این سطور نیز نتوانست متن اصلی این كتاب را به دست بیاورد.

فرانسواماری آروئد ملقب به ولتر (1788-1694م) فیلسوف فرانسوی نیز آرمانشهری دارد كه بیشتر سیاسی است و در نقد جامعه‌ی فرانسوی آن روز نوشته شده است. در آرمانشهر ولتر كشیش، زندان و جنگ وجود ندارد. آرمانشهر ولترال، دورادو نام دارد. الدورادو یك واژه‌ی اسپانیایی به معنی شهر زرین است . اساس جامعه‌ی او نیز مانند جوامع آرمانشهری دیگر سوسیالیستی است.

واقع گرایانه‌ترین آرمانشهری كه تاكنون در میان آرمانشهرگرایان مطرح شده است، شاید متعلق به اتین كابه باشد. اتین كابه (1856-1788م) cabbet، وی در كتابی تحت عنوان سفر به ایكاری، نظرات خود را مطرح می‌كند. این كتاب در قالب داستانی جذاب به ذكر طریقه و ساختار حكومت و ساخت آرمانشهر می پردازد. ایكاری اتین كابه هم مانند یوتوپیای توماس مور  جزیره‌ای جدا از كشورهای دیگر است.

كانگ یوووی (1927-1858م) فیلسوف چینی در سال 1913 میلادی، رساله‌ای به عنوان وحدت بزرگ نگاشت كه در آن طرح یك آرمانشهر را ارائه می كرد كه تلفیقی از مشی كنفوسیوس و ایده‌های كمونیستی تحقق می یافت.

آرمانشهر پردازان به این تعداد ختم نمی شوند. افراد دیگری نیز در طول تاریخ به پی ریزی آرمانشهر پرداخته‌اند كه متاسفانه نگارندهی این سطور نتوانسته است از نام كتابهای آنان و آرائشان اطلاع پیدا كند.

 

4- آرمانشهرسازان:

جدا از كسانی كه در حیطه‌ی قلم به ساخت آرمانشهر پرداخته‌اند، تعدادی نیز بوده اند كه به ساختن یك آرمانشهر در عالم واقع مشغول گردیده‌اند. تا آن‌جا كه این حقیر در مورد این مسئله به تحقیق پرداخته ام افراد زیر از جمله اشخاصی بوده اند كه آرمانشهری را در عالم واقع ترتیب داده‌اند:

لیكورگ (متوفی 884 ق‌م) بنابه روایت پلوتارك (46-120 ق.م) یك حكومت كمال مطلوب سوسیالیستی را در اسپارت بنا كرد كه تا مدتها دوام داشت. غالباً حكومت اسپارت را در جهان قدیم نمونهی حكومت كمال مطلوب می دانستد. جامعه‌ی اسپارتی بر زندگی اشتراكی استوار بود و به جای یك فرمانروا، دو پادشاه به علاوه‌ی هیاتی از شیوخ (ریش سفیدان) داشت.

افلوطین (269-204م) سر سلسله ی فلاسفه‌ی نو افلاطونی نیز در املاك یكی از شاگردانش جامعه‌ای با استفاده از آراء افلاطون در كتاب جمهور ترتیب داد؛ كه البته دوامی نداشت. ارسطو در كتاب سیاست از دو شخص نام می برد كه اقدام به تصحیح ساختار و قوانین حكومتها كرده‌اند. البته غیر از گفته‌ی ارسطو در این كتاب، مطلقاً هیچ اطلاع دیگری درباره ی این دو نفر و اصلاحات آنها بدست نیامدهاست. اولین شخصی كه به روایت ارسطو شهر پیره را از نظر ساختمانی به طرز جدید درآورد و قوانینی تازه‌ا برای آن وضع نمود، هیپودام ملطی است كه در سده‌ی پنجم ق.م می زیست و فرزند اوریفون بود. دومین شخص كه ارسطو از او نام برده است، تله كس ملطی می باشد(سیاست، بند a – 1289) . او یك جمهوری به پا كرد كه در آن مردم به چند گروه تقسیم می شدند و گروه گروه به نوبت در آن حكومت می نمودند.

در جهان اسلام نیز سابقه‌ی بناكردن آرمانشهر وجود دارد. ابوسعید جنابی در احساء و بحرین در 900 میلادی یك جمهوری كمونیستی تشكیل داد و پس از او پسرش ابوطاهر سلیمان به حكومت آن منطقه رسید.

 اما همان طور كه واقع بینانه‌ترین پردازش آرمانشهر از اتین كابه بود، متاخرترین آرمانشهر نیز از آن اوست. اتین كابه پس از انقلاب 1789 فرانسه، به آمریكا رفت و پس از آن كه در آمریكا به شهرت زیادی رسید، در ایلی نویز جامعه‌ای از مهاجرنشینان را تشكیل داد كه به نام آرمانشهر خودش، آن جامعه را ایكاری نامید. این جامعه در فاصلهی سال ‌های (1898-1848م) یعنی تا 44 سال پس از مرگ اتین كابه پابرجا بود.

این تاریخچه‌ی مختصری در حد اطلاعات نگارنده سطور درباره‌ی آرمانشهر بود. منبع مقاله‌ی فوق ، آثار خود آرمانشهرگرایان می‌باشد.

داریوش درویشی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:6  توسط مسئول سایت  | 

تفکر، شرط فردای روشن

یكی از مولفه‌های مهم در جوامع دموكراتیك، برگزاری انتخابات ریاست جمهوری

 

است، كه نشانگر مشاركت مردم در تصمیم گیری سیاسی كشور می باشد. به این

 

معنا كه حاكمان در مواقع خاص، اداره مسئولیتهای كلیدی و حداقل تصمیم گیری

 

مستقیم یا غیر مستقیم  در خصوص نحوه آن را به مردم واگذار می‌کنند كه به هر

 

میزان مشاركت در این عرصه ها از سوی مردم جدی تر گرفته شود و اقبال بیشتری

 

 

به آن نشان داده شود، از آن تعبیر به «رشد بلوغ سیاسی» مردم آن جامعه می

 

گردد. با توجه به این تفاصیل، پروسه انتخابات را از دو بعد كمی و كیفی می توان

 

بررسی كرد:

 

الف) بعد كمی انتخابات؛ بعضی از سیاسیون به حضور پر شور مردم بها می دهند و

 

آن را نشانگر پیروزی و موفقیت در عرصه انتخابات می دانند. با تبلیغات همه جانبه

 

مردم را تشویق به شركت در انتخابات می كنند و البته مشاركت گسترده آحاد

 

مختلف جامعه در فرآیند انتخاباتی بیانگر حمایت و پشتیبانی مردم از آرمانهای جامعه

 

است، تا از این طریق هم تبلیغات و پروپاگاندا( propaganda)را خنثی كنند و هم در

 

سرنوشت كشور خود سهیم باشند.

ب) بعد كیفی انتخابات؛ در این منظر، توجه به زوایای علی‌الظاهر نامحسوس و پنهان

انتخابات است كه در عین حال مهم و حساس می باشد. بیشتر اندیشمندان و

تئوریسینهای علوم سیاسی و اجتماعی به كیفیت برگزاری انتخابات می پردازند و چه

بسا آن را مهمتر از كمیت می دانند، چرا كه با توجه به اوضاع جهان امروز خصوصا

برای كشور ما به گونه بسیار متفاوت از سه یا چهار سال پس از انقلاب شرایطی

وجود داشته كه موقعیتهای خاص بسیاری را پیش روی كشور قرار داده است، و

چالشهای جامعه جهانی با انقلاب اسلامی به صورت عریانتری خود را نمایانده است.

تشكیل كمربند امنیتی دور تا دور كشور به واسطه حضور نظامی آمریكا در اكثر

كشورهای همسایه، جدی تر شدن تهدیدات علیه سوریه و لبنان، تكرار بیش از پیش

اتهامات به اصطلاح نقض حقوق بشر در ایران و مهمتر از همه چالش پرونده هسته‌ای

همه و همه دست به دست هم داده تا شرایط متمایزی را برای كشور به وجود آورند

و همه را پیش از اتخاذ تصمیم قطعی واداشته كه منتظر باشند و انتخابات آینده را با

دقتی عجیب زیر ذره بین نگاه خود بدارند. از طرفی در حالی كه امریكا خود را پیامبر

دموكراسی و حامی حقوق بشر می داند، به نظر «امیل استوارت» (پدر تساهل و

تسامح) كه می گوید: «ملتهای غیر غربی فاقد شعور و قدرت تشخیص هستند و

نابالغ می باشند.» به نام اصلاحات و  ایجاد دموكراسی درامور كشورهایی كه از

حمایت مردمی برخوردارند دخالت می كند و هر جا منافع خود را در خطر ببیند وارد

عمل می شود در جایی مثل عراق و افغانستان با حمله نظامی تحت عنوان دكترین

جنگ سخت (hard war) كنترل منطقه را در دست می گیرد و جایی دیگر از راه

«جنگ نرم» و روشهای غیر نظامی و دیپلماتیك عمل می‌كند. انستیتوهای مخازن

فكری think tank  امریكا با انقلابات رنگین كه عمدتاً در مورد انتخابات حساس و

سرنوشت ساز كشور ها صورت می دهد سعی در تغییر اوضاع و تثبیت هرمونی خود

می كند. از جمله در گرجستان تحت عنوان انقلاب گل سرخی یا قبلتر از آن در

تابستان گذشته علیه چاوز در ونزوئلا و قبلتر در هائیتی و نیكاراگوئه و شیلی و

اوكراین با انقلاب نارنجی كه علی رغم شركت گسترده مردم در عرصه انتخابات با

توطئه‌های امریكا و اپوزیسیونها به دور دوم كشیده شد و یا انقلاب زیتون لبنان و یا در

انقلاب صورتی ایران كه قبل از انتخابات مجلس هفتم در كشورمان راه‌اندازی شد و

البته راه به جایی نبرد. لذا كیفیت انتخابات ریاست جمهوری با توجه به شرایط و

اوضاع موجود بسیارمهم است. چون امریكا سعی دارد از طریق تاكتیهای جنگ روانی،

مهار و اسب تروا كه از رویكردهای دكترین جنگ نرم است و به نام دموكراسی اعمال

می شود، نه تنها انتخابات را در كشور دچار خدشه كند بلكه اذهان مردم را نسبت به

آن بدبین كرده و مشاركتهای مردمی را سست گرداند. در صورتیكه دموكراسی حاكم

در آمریكا و اروپا " پولیارشی" است و ضد مشاركتهای مردمی می باشد. سلامت

قانون و همكاری مردمی را اسطوره می دانند، اما در عمل توجهی به مردم و اصل

مردم سالاری ندارند. با رقابت كنترل شده و كاهش مشاركتهای مردمی بر آنها

حكومت می كنند و یك نوع آزادی منفی برای مردم قائل هستند؛ ولی با شعار مردم

سالاری و حقوق بشر ""Human rights دركشورهای دیگر دخالت می كنند. در واقع

باید گفت انتخابات موهبتی است كه خداوند بعد از 2500 سال حكومت استبدادی به

مردم ایران اعطا كرد. در حالی كه هیچكدام از كشورهای منطقه خاورمیانه یا آسیای

میانه و اغلب كشورهای مسلمان چنین امتیازی را ندارند. در كشورهای شیخ نشین

عرب، حكومت در دست اقلیت خواص است و زنان نه تنها حق شركت در انتخابات را

ندارند, بلكه حق رای دادن را نیز ندارند. بنابراین می طلبد كه از این موقعیت استفاده

كنیم و به سهم خود با حضور در چنین  آزمونی در هر چه بهتر شدن این امر مهم

نقشی مثبت و تاثیر گذار داشته باشیم و دشمنان را در نقشه هایشان  ناكام سازیم

و به حریم خود راه ندهیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:4  توسط مسئول سایت  | 

شوخی با انتخابات

چه مي شه اگه...

چه چيزي مي‌خوريم اگر:

هاشمي رئيس جمهور شود: پسته

لاريجاني : حرص

رضايي: اشتهايمان كور مي‌شود

احمدي نژاد: حلوا

معين : كتك

چه چيزي زياد مي‌شود اگر:

هاشمي رئيس جمهور شود: ميلياردر وكارتن خواب

لاريجاني : نمايش شرعي رقص

رضايي : فراز مغزها

احمدي نژاد : توهين كوچكتر به بزرگتر

قاليباف : يگان ويژه

ولايتي : دشمن

معين :  هر روز 9 بحران نه هر9 روز يك بحران

چه بويي به مشام مي‌رسد اگر:

لاريجاني: زير بغل افلاطون

ولايتي : كافور

هاشمي: ادوكلن‌هاي انگليسي

معين : كلا همه چيز بودار خواهد بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:2  توسط مسئول سایت  | 

چرا «موسوي» نيامد؟

«چه بسا آن چه درنظر نخست صحيح مي‌رسد پس از تأمل صواب ديده نشود و يا  آنچه از دور خير جلوه مي‌كند در تجربه اين چنين نباشد. اين جانب از ماهها قبل كه توصيه دوستان در مورد نامزد شدن در انتخابات آينده رياست جمهوري آغاز شد در اين باره انديشيدم و هر چه بيشتر غور كردم اين كار را مفيد و شايستة لطف و اعتمادي كه مردم مهربان مرا قابل آن تصور فرموده‌اند، نيافتم» هفته نامه عصر ما ـ شماره 56 – 9/8/1375

جملات فوق را آقاي ميرحسين موسوي در جواب گروه‌ها و تشكل‌هاي سياسي كه او را به شركت در انتخابات رياست جمهوري دعوت كردند. نوشته است. و نه امروز بلكه در 8 سال پيش زمانيكه آقاي هاشمي‌سال آخر رياست جمهوري را طي مي‌كرد. آن زمان گروه‌ها و تشكل‌هاي سياسي قبل از اينكه از آقاي خاتمي براي شركت در انتخابات دعوت كنند مثل امروز از آقاي موسوي به طور جدي دعوت كردند. پوشش رسانه‌اي اين دعوت آن زمان در اندك مطبوعه‌اي كه خط فكر اين گروه‌ها راتبليغ مي‌كرد صورت گرفت كه عمدتاً عبارت بودند از روزنامه سلام و هفته‌نامه عصر ما.

داستان دعوت از آقاي موسوي پس از 8 سال دوباره تكرار شد و اگر چه در آن زمان ايشان در پيامي</