درسوگ استاد نثرفارسی، شاهرخ مسكوب
همان نام باید كه ماند بلند چو مرگ افكند سوی ما بر كمند
كه كس در جهان جاودانه نماند به گیتی به ما جز فسانه نماند
شاهرخ مسكوب، اندیشمندی فرهیخته و نویسنده ای چیره دست بود كه كار را ازشاهنامه فردوسی آغازكرد. نمونه ژرفای اندیشه و پایگاه فكری پژوهش ها و نثر زیبا و ممتاز او را درهمان آثاری كه ابتدا منتشر كرد می بینیم. بعدها كه به پختگی بیشتر و بیشتر رسید، «مقدمه ای بر رستم و اسفندیار» را در سی و شش سالگی، «سوگ سیاوش» را در 46 سالگی و «در كوی دوست» را در 53 سالگی منتشر كرد. آخرین اثری كه در ایران از او دیدیم، كتاب مرتضی كیوان است. در كارنامه ترجمه های او آثاری از تراژدی نویسان یونان و جان اشتاین بك دیده می شود. آقای سیروس علی نژاد در مورد شاهرخ مسكوب اینگونه سخن می گوید « پس از سال های پرتب و تاب جوانی كه چندی او را به فعالیت حزبی واداشت، خود را از بند حزب و طبقه و گروه و دسته رها كرد و فارغ از تعلقات فریبنده سیاسی، چپ و راست را به خودشان واگذاشت و اندیشمندی را اختیاركرد كه متاعی است كمیاب» در دو چیز ممارست می ورزید. زبان و تفكر، و این امتیاز او بر بیشتر روشنفكران هم زمانش بود؛ و ادبیات مركبی بود كه او زبان و افكارخود را بر آن سوار می كرد تا هنر و حرف های خود را با مخاطبانش در میان نهد. در تاریخ، هرچند به تاریخ معاصر توجه داشت اما تا پیش از تاریخ رفته بود. جایی كه از اساطیر سر در میآورد. كارش چه در ترجمه و چه در تألیف، از پژوهش در اساطیر آغاز می شد. پرداختن به اساطیر از سر تفنن نبود. وجوهی از زندگی انسان معاصر را در آن می یافت و به بیانش می پرداخت. حماسه، عرصه ای كه امكاناتش حد نداشت و در آن آرزوهای آدمی را برآورده می كرد، آرزوهایی كه درزندگی اجتماعی برآورده نمی شود. رویكردش به شاهنامه اما از نوع برخورد اهل فضل و ادب نبود، چیزی دیگر در آن می یافت.
«مقدمه بر رستم واسفندیار» و «سوگ سیاوش» گواه این جستجو و یافتن است. فردوسی و شاهنامه، او را از همان برخوردهای اول به خود جذب كرد و در متن پریشان و پرآشوب تاریخ ایران كار او را بس سترگ و بی همتا نشان می دهد. تحلیل او از اساطیر، افسانه ها و داستانها از سطحی كه تا آن روز در ایران بود و شاید از آنچه تا امروز هم هست، فراتر می رفت. از جهان مدرن سر در می آورد و نگاه خواننده را از عمق گذشته های دوردست باز می تاباند و به جهان امروز می افكند. در آثارش، جز آنكه به علائق ادبی خود می پرداخت به امر مهمتری نیز توجه داشت. تاریخ و زبان، دو وجه بارز ملت ما با ملل دیگر، چیزی كه بعدها نگاه فلسفی او را برمی انگیخت و به ملیت و زبان می رسید. در تفكر هم به راه تجرد می رفت. مفاسد تمدن را می شناخت و با این همه می دانست كه این تمدنی است كه دنیا را تسخیركرده و یگانه راه مقابله با آن پناه بردن به خود آنست نه پناهنده شدن به سنت. ناگزیر، باید ابزار تمدن را شناخت، به آن نزدیك شد، آنرا به دست گرفت و با آن كنار آمد.
« آنگاه كه مردی به بهای زندگی خود حقیقت زبانش را واقعیت بخشید، دیگر مرگ سرچشمه عدم نیست، جویباری است كه در دیگران جریان می یابد»
«ازسوگ سیاوش در مرگ و رستاخیز(خوارزمی، 1350)»
شاهرخ مسکوب ازنگاه دوستان، روشنفكران ونویسندگان
داریوش شایگان: « اگر بخواهیم تیپولوژی شاهرخ را روشن كنیم، باید بگویم كه شاهرخ یك فرد حماسی بود. شاهرخ شبیه قهرمانان حماسه بزرگ شاهنامه بود. شبیه نبود. اصلاً خودش همین طوری بود. من هر وقت یاد او می افتم، بی درنگ یاد ادبیات و یاد جمله ای در نمایشنامه «هنری پنجم» شكسپیر كه می گوید«همه حس می كردند حضورش را» می افتم»
كامران فانی، مترجم:« بر جان آرزومند شاهرخ مسكوب در سراسرعمرش، سه آرمان متعالی در هم تنیده حكم فرما بود: عشق به عدالت، عشق به حقیقت و عشق به اخلاق و این همه در چشم انداز گسترده مرگ رستاخیز. عجیب است كه این هر سه عشق آرمانی او در یك واژه قدیم ایرانی، اشه اوستایی یا آرته پارسی باستان نهفته است كه اساسی ترین مفهوم كلیدی برای شناخت فرهنگ ایرانی است. اعتلا و شكوه تمدن ها و زوال و سقوط آنها در گرو این مفاهیم است»
مسعود بهنود، روزنامه نگار: «جای آنست كه به راستی قلم را در سوگ او بگریانم كه زبان فارسی با وجودش شیرین بود و او، شاهرخ عرصه این شطرنج. من جز در كلام احمد شاملو، به دوران معاصر، درنوشته هیچ قلمداری به اندازه نثر شاهرخ مسكوب جان ندیده ام. این به جد می گویم كه اگر كسی جان نثر فارسی را می شناخت، همو بود.»
حمید حیدریان
