شعر
سرمای سیاه
در آن سرما
و چه سرمايي بود
آسمان خونآلود
برف وباران
همچون گرزگران بر سر طفل فقير
و در آن وحشت سرد
فرياد ميزد:
«آدامس يه دونه بخريد»
چه كسي حس كرد
دردش را
سوز فريادش را
رنج جانكاه نگاهش را
چه كسي پرسيد؟
اين كودك
اين آب روان
در آن سرماي سياه
به چه مي انديشد؟
چه كسي پرسيد:
كه در اين فرياد چه رازي خفته است
پدري هم دارد؟
مادري با نگراني چشم دوخته به ديدار جگر گوشه خويش؟
يا كه اوجايي دارد
كه پس از خستگي جان فرسا
اين شب تيرة خود را برساندبه سحر
يا كه بايد
گوشة ديواري،
در خيابان
يا شايد زير پلي
زير آن برف وباران
رختخوابش شود برف سپيد
راستي چه فرقي است ميان كودك
كودك سير، پراحساس، پرعشق
كودك تنها و غريب
آري
چه گناهي دارد؟
شايد گناهش اينست
پدرش معتاد است.
مادرش بيمار است
نان مي خواهند
زندگي
عشق
ذرهاي حس محبت
در دل انسان نيست
چه غمي دارد
گم شدن احساس
در دل انسانها
آسمان خون آلود
برف وباران
همچون گرزگران
و چه سرمايي بود!
فائزه زهتاب
بلورين قلب
از جذامي هاي عاشق از چه پروا ميكني
عشق من روز و شب پيوسته حاشا مي كني
خوب مي دانم، نمي انم تو را و عشق را
بهر من اي مهربان حل معما مي كني
يك بلورين قلب دارم بين سينه مال تو
بهر بشكستن چرا اين پا و آن پا ميكني
تير مژگانت مرا اي مهربان صد زخم زد
بر سر مردار من كار مسيحا مي كني
حياتي
«براي جانبازان شيميايي – سوختگان وصل»
در مدرسه تفريح ندارد شرحي است كه تشريح ندارد
با چفيه و پوتين، شب وزاري در مدرسه تفريح ندارد
«لبيك» به لب هاش شكرنوش پرشهد شهادت، پر آغوش
رگ رگ به ضيافتگه خورشيد همدوش و غزل نوش و غزل نوش
مي رفت و مي آمد تب پيوند تكرار جرس ها، گل لبخند
بر جاده پر آيه شب بو از فاصله پرحوصله هرچند
مي خواست بماند قلمش، سرخ بر جاده بماند قدمش سرخ
اقرار كند بر خط خونبار همواره بماند عدمش سرخ
مي رفت و قدم ها ز پي اش گم بي چكمه ولي غرق تبسم
مي رفت و به لب سوره توحيد فتانه شب هاي تهاجم
كوه و كمر و سلاح و سنگر از خانه مگو، مگو برادر
از رفتن لاله ها بگوييد با ما ز خواهر و ز مادر
در مدرسه تفريح ندارد شرحي است كه تشريح ندارد
با چفيه و پوتين شب و زاري در مدرسه تفريح ندارد
زينب هاديان
واقعيت
دوست دارم پرواز را
آغاز آواز را
شور و شوق نخستين گام
دوست دارم لالايي يار را
نعمه هاي ساز را
گرماي نوازشهاي خيال را
دلم مي خواست مي بستم چشمهايم را
تاببينم آنچه هست و ببينم آنچه نيست
دلم مي خواست باشد بالي از جنس رويا
تاپر بكشم به شهري زيبا
به شهري پر از عين و شين و قاف
به شهري پر از گلهاي باز
به شهري عاري از من، تو، او ، آن
به شهري پر از ما
ولي اينجا جادة واقعيت است
و بايد رفت با چشماني باز
تا آخرين سنگلاخ
شهريار شهر تنهايي
حميد عطايي دهكردي
خورشيد عشق و ايمان
باران رحمتت را يا رب ببار بر ما يا رب اجابتي كن ما را تو اين تمنا
در سينهها خدايا شمعي ز عشق افروز تا آنكه نور عشقت دلها كند مصفا
بي عشق، دل كه دل نيست در سينه عطر گل نيست عاشق نما الهي در سينهها دل ما
با عشق بارالها دل خانه خدا كن تا عشق تو بشويد از سينه كينهها را
بر خلق خود خدايا تنها تويي پناهي غير از تو از كه خواهد بخشايش خطاها
جز چشم خلق عاشق ناديده كس خدا را از چشم كس بپوشان اين مظهر تماشا
چون شمع عشق جانان در دست گيرد عاشق هر جا بطي نمايد صيد تو راتماشا
خورشيد عشق و عرفان بر دل اگر بتابد بيند خداي خود را عارف در آن تجلي
يا رب به جام عشقت مستي ببخش بر خلق تا بر مقام آدم بال و پرش شود پا
الهام شعر پيمان شكي ندارم از تو از آنكه جام عشقت درويش كرده شيدا
