تقدیم به « شخص مزبور»
دانشگاه اصفهان، تالارشریعتی، دوشنبه 19/2/1384 خورشیدی:
1- پرده 3(؟!)
- ببخشید خانم، ساعت چند است ؟
- چهار و ده دقیقه .
- انگار قراربود سخنرانی ساعت سه ونیم شروع شود؟
- قراربود؛ ولی آقایان را كه میشناسید. برای دو ساعت و نیم سخنرانی، چهل دقیقه تأخیر كردهاند، برای چهارسال ریاست جمهوری چقدر میخواهند تأخیركنند؟ تازه این وضع قبل از انتخابات است، بعد...[باقی جمله را به دلایل سیاسی ذكر نمیكنم!]
2- پرده 4 ...
خمیازههای طولانی؛ نه فقط از من، بلكه ازهمه. به نظرم رسید آنها كه میگویند خمیازه مسری است، پربیراهه نمیگویند. اینجا یك نفر تك و تنها توانستهبود به حدود چهارصدنفر سرایتش بدهد. البته خوب به خاطر «دوساعت مزبور» هم بود، شاید.
3-پرده 5 ...
پس از چهل دقیقه انتظار، یك نفر دوان دوان(!) میان صحنه آمد و قرائت قران را آغازنمود. در حالی كه به احترام نوای روحانگیز قرآن سكوت كردهبودیم، انتظار می كشیدیم كه «كاندیدای مزبور» از یك طرف صحنه وارد شود؛ بالاخره واردشد!...صبركن ببینیم! این كه آن «كاندیدای مزبور» نیست!
یك مرد جوان، شتابزده روی صندلی نشست و طوری كه انگار به پهنای تاریخ بشریت شرمنده است(!) فاكس ارسالی «شخص مزبور» - كه خودش را«بنده خدا»نامیدهبود- را قرائت كرد، مضمونش به طور خلاصه این بود: نتوانستم بیایم، شرمنده!
به جای «كاندیدای مزبور» یك نماینده مجلس آمده بود. خیلی دل و جرأت میخواهد؛وقتی ملت جمع شدهاند سخنرانی یك نفر را بشنوند، بعد «شخص مزبور» نیاید، بعد به جای او بروی سخنرانی كنی، یعنی اینكه به محض شروع كردن حرفهایت، همه حضار برخاسته و به حالت اعتراض، جلسه راترك كنند.
4-پرده 1(؟!) ...
وقتی ساكن شاهینشهر باشی و راه خانهات تا دانشگاه دو ساعت باشد، هیچ چیز،بدتر از كلاس ساعت 8 تا 10 صبح نیست. این فكری بود كه تا دوشنبه میكردم؛ ولی اشتباه بود. بدترین چیز این است كه یك روز فقط ساعت 8 تا 10 صبح كلاس داشتهباشی و شب قبلش خانم كیوان- دبیرسرویس سیاسی- با تو تماس بگیرد و بگوید كه بعدازظهر، ساعت 3:30 باید بروی تالارشریعتی، گزارش «كاندیدای ریاست جمهوری مزبور» را تهیه كنی– ترجمه میكنم:
یعنی از 9:30 صبح تا3:30 بعدازظهر را در دانشگاه بگذرانی.
5- پرده ی 2 ...
بعدش فردا صبح ساعت 6 صبح بلند شوی كه بیایی اصفهان و بفهمی كه مینیبوس گیر نمیآید، با تاكسی بیایی و ساعت 7:10 دانشگاه باشی و پنجاه دقیقه منتظر حضرت استادبمانی؛ بعدش كاشف به عمل بیاید كه «استاد مزبور» استثنائاً امروز نمیآیدو مجبوربشوی از 8 صبح تا3:30 بعدازظهر توی «دانشگاه مزبور» معطل بمانی؛ ظهر كه شد بروی سلف و معلوم بشود كه كارت غذایت را با خودت نیاوردهای. از سلف برادران برگردی دانشكده ادبیات، تازه معلومشود كه جدیداً تریای دانشكده ادبیات اصلاً ساندویچ نمیآورد!
بعدش بروی كتابخانه مركزی 25 دقیقه معطل یك كتاب بمانی و بعد معلوم بشود كه اصلاً كتابدار بخش لاتین «كتابخانه مزبور» یك ربع قبل از آمدن تو كاروبارش را تعطیل كرده و رفتهاست پی همان چیزی كه تو نه در سلف برادران و نه در تریای دانشكده ادبیات به دست آوردهای[یا نیاوردهای ؟دقیقاً نمی دانم فعل مناسب این جمله كدام است!]
آن وقت بروی آویزان درخت توت بشوی و یكباره سروكله یكی از اساتید «مورد رو در بایستی (!)» پیدا شود و تو هم – از شما چه پنهان– یابو آب بدهی و استاد بیاید به تو سلام كند...
فكرش رابكنید تمام این فجایع سر یك نفر بیاید و بعد برود تالارشریعتی، برای سخنرانی «كاندیدای مزبور» ریاست جمهوری!
داریوش درویشی
