تبليغاتX
نشریه دانشجویی ستاک - درد دلي با وجدان گم‌شده‌مان:

نشریه دانشجویی ستاک

مکانی موقتی برای مطالب نشریه دانشجویی ستاک

درد دلي با وجدان گم‌شده‌مان:

زيباترين واژه در گنجينه طلايي مغزم ، آنچه كه او آفريده‌ با طلاي ناب وجودش، جواهر عشق است. عشق معبود ، عشق شناختن به سويش ، همچون حرارت جدا شده از تشعشعات آتش سرخ رنگ درونم زبانه مي‌كشد.

او بود كه اولين بار عشق را براي من مفلس معني كرد ولي افسوس كه با تلنگر اولش سر از خاك انسانيت رذيلت بر نداشتم.شايد تو را هم با انسانها سنجيده بودم كه گمان كردم ممكن است تو هم به من پشت كني. آن لحظه بود كه فكر كردم ديگر توان بازگشت و رسيدن به درگاهت را ندارم.

انديشيدم كه فرصت‌ها ديگر هيچ همراهي عارفانه‌اي با من نمي‌كنند. آنجا كه صفت زود رنجي و بي علاقگي و بي توجهي را نامنصفانه به تونسبت دادم به خودم گفتم او كجا و تو كجا؟ اگر تو او را هر لحظه زمزمه نكني آنقدر كس‌ها وناكس‌هاي دروغين هستند كه تو ديگر در آنها گم ‌شوي آن زمان كه تمام مشكلات زندگي را از مقابل چشمان بي فروغم مي گذرانيدم . جالب است بدون اينكه خود مشكلي داشته باشم خودم را در قالب انسانهاي بدبخت به تمام عيار دور و برم، كوچه ،بازار ، خيابان و غيره ... مي گذاشتم تا طعم بدبختي را مزه مزه كنم غافل از اينكه راه‌كار اصلي را پيدا كنم. آن لحظه كه با دادن كمكي هر چند اندك به پيرزن گدا ، با خريدآدامسي از كودك غمگين اين بازيگر فيلم مستند زندگي و سرنوشت، با كشيدن دست نوازش بر سر آن طفل ببينم گمان مي‌كردم مشكلات مردم را مي توان به همين راحتي حل كرد. خوب مسلما پس از آنكه به اشتباه خود فكر كردم، خود را در قبرستان سيه روزي ديدم. آنجا بود كه ناعادلانه گفتم اصلا اوست كه قدر تو را ندارد من انسانم ،اشرف مخلوفات. (واي كه چه كفري را به خود راه داده بودم خدايا مطمئنا خودت مي دانستي كه از ته قلب اين حرفها را نگفتم.

بله، آن لحظه هم انسان بودم ولي وجدانم را بي جهت كناري گذاشته و خود را با به نفهمي زدن ،از موهبت نماز و روزه و صدقه دور كرده بود.

زحمتها و مشقتهايي را كه هر بار براي امور مادي اين دنيا تحمل كرده بودم را به راحتي پس از گرفتن پاداشي اندك مثل به ثروت رسيدن، كنكور و هزاران خير ديگر را فراموش كرده بودم . در حالي كه خوشبختانه دريافتم اين پاداش كجا و آن يكي كجا!

امان از روزي كه فراموش كنيم چه بوديم و به لطف تو چه شديم؟

آن روز حتي توان ديدن 1 قدم آن طرفتر را نداشتيم و حال با چشمانمان تا اوج بديها مردم را مي بينم.

و بر آن صفت تيزبيني مي نهيم، چه قدر خودخواهيم آن لحظه كه با غرور دست در جيب مي كنيم تا كمي دست گيري كنيم وبعد از كنكاش زياد 10 تومان، 20 تومان واگر شاهكار كنيم يك صدم مبلغ موجود خود به مسكين عطا مي‌كنيم.

آن لحظه است كه تا آخر شب به خاطر اين كار بزرگ براي خودمان جشن مي گيريم. چون نعمتهاي آن بزرگوار را حق خود مي دانيم ولي معاش ديگري را در خود جستجو نمي‌كنيم. آن لحظه شاديم كه بعد از مراسم نوروزي ماهي درون تنگ را در رود رها مي سازيم. ولي فراموش كرده‌ايم كه سالهاست خون مردم را در شيشه كرده ايم تا از آن در آزمايشگاه وجدان استفاده كنيم و يا اينكه سالهاست مردم صورتشان را با سيلي سرخ نگه داشته اند.

آن لحظه را كه با ديدن ويرانه ها‌ي بم ، زرند، سونامي و ... به فاصله پس از آه بلندي در دل نجوا كرديم. خدايا شكرت كه ما.....

بله نه فقط من بلكه‌ ما ها و من هاي زيادي سردرگم به دور خود مي چرخيم و گره‌هاي اين كلاف زندگي را بيشتر دور خودمان مي بينيم و متوجه نيستيم چون به نجات هنوز اميدواريم!!!

فرناز صارالله

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:24  توسط مسئول سایت  |